( ( 1483 ) ) در كف داود كآهن گشت موم
موم چبود در كف او اى ظلوم
( ( 1484 ) ) بود لقمان بنده شكلى خواجه اى
بندگى بر ظاهرش ديباچه اى
( ( 1485 ) ) چون رود خواجه به جايى ناشناس
بر غلام خويش پوشاند لباس
( ( 1486 ) ) او بپوشد جامه هاى آن غلام
مر غلام خويش را سازد امام
( ( 1487 ) ) در پيش چون بندگان در ره شود
تا نبايد زو كسى آگه شود
( ( 1488 ) ) گويد اى بنده تو رو بر صدر شين
من بگيرم كفش چون بندهء كمين
( ( 1489 ) ) تو درشتى كن مرا دشنام ده
مر مرا تو هيچ توقيرى منه
( ( 1490 ) ) ترك خدمت خدمت تو داشتم
تا به غربت تخم حيلت كاشتم
( ( 1491 ) ) خواجگان اين بندگىها كرده اند
تا گمان آيد كه ايشان برده اند
( ( 1492 ) ) چشم بر بودند و سير از خواجگى
كارها را كردهاند آمادگى
( ( 1493 ) ) وين غلامان هوى بر عكس آن
خويشتن بنموده خواجهء عقل و جان
( ( 1494 ) ) آيد از خواجه ره افكندگى
نايد از بنده به غير بندگى
( ( 1495 ) ) پس از آن عالم بدين عالم چنان
تعبيتها هست بر عكس اين بدان
( ( 1496 ) ) خواجهء لقمان ازين حال نهان
بود واقف ديده بود از وى نشان
( ( 1497 ) ) راز مىدانست خوش مىراند خر
از براى مصلحت آن راهبر
( ( 1498 ) ) مر و را آزاد كردى از نخست
ليك خشنودىّ لقمان را بجست
( ( 1499 ) ) ز آن كه لقمان را مراد اين بود تا
كس نداند سرّ آن شير فتى
( ( 1500 ) ) چه عجب گر سر ز بد پنهان كنى
اين عجب كه سر ز خود پنهان كنى
( ( 1501 ) ) كار پنهان تو از چشمان خود
تا بود كارت سليم از چشم بد
( ( 1502 ) ) خويش را تسليم كن بردار مزد
وانگه از خود بىز خود چيزى بدزد
( ( 1503 ) ) مىدهند افيون به مرد زخممند
تا كه پيكان از تنش بيرون كنند
( ( 1504 ) ) وقت مرگ از رنج او را مىدرند
او بدان مشغول شد جان مىبرند
( ( 1505 ) ) چون به هر فكرى كه دل خواهى سپرد
از تو چيزى در نهان خواهند برد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 717
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧١٧