دوست ديگر جدا كند ؟ آخر مگر رنج مانند آن مغز نيست كه دوستى مانند پوست او را فرا گرفته است ؟ تنها سر خوشى و ساعات شادمانى نشانه دوستى نيست ، بلا و آفت و محنت كشى هم وجود دارد كه بايستى دوستان با يكديگر در مقابل آنها سينه سپر كنند . دوستى مانند آن طلا و مصيبتى كه روى مىآورد مانند آن آتش است كه طلا را تصفيه مىكند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 715
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧١٥