تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤

تفسير ابيات

دوستان به زندان رسيدند و به ذو النون نزديك شدند ، ذو النون فرياد زد : كيستيد ؟ براى چه آمده‌ايد ؟ از خدا بترسيد ، آنان با تمام ادب گفتند : ما دوستان توايم ، از جان و دل براى پرسش حال تو آمده‌ايم ، حالت چطور است اى درياى ذو فنون عقل ؟ مگر قابل تصور است كه جنون به آن عقل بىكران تو راهى داشته باشد ؟ دود گلخن هر اندازه هم كه سر بكشد چگونه مىتواند خود را به آفتاب برساند [ عوارض خطا و بيمارى روانى نمىتواند راهى به مقام شامخ تو داشته باشد ] مگر كلاغ محقر مىتواند عنقا را با شكست روبه رو سازد ؟ از بيان حال خود استنكاف مكن ، ما دوستان توايم حال خود را از ما پوشيده مدار . شايسته نيست كه انسان ياران خود را دور كند و آنان را با رو پوش و پرده ها بفريبد . اى درياى علم و عقل خواهش ما را بپذير و راز خود را با ما در ميان بگذار . ما در دو عالم دل بستهء توايم ، دوستان صادق توايم و در راه تو شكنجه ها و خستگىها ديده‌ايم . تو قصد جان خود [ يا جان ما را ] مكن ، اين راز عجيب را از ما پوشيده مدار . وقتى كه ذو النون با اصرار عجيب آنان روبه رو مىشود ، مىبيند كه چاره‌اى جز امتحان ندارد ، شروع مىكند بفحش دادن و الفاظ بىربط گفتن [ به اين هم قناعت نكرده ] دست بر سنگ و چوب برده و قيافهء حمله به خود مىگيرد ، آنان از ترس ضربت سنگ و چوب پا به فرار مىگذارند . ذو النون از پشت سر آنها مىنگرد و قهقهه سر داده و سر مىجنباند و مىگويد : به باد ريش اين ياران بنگريد نگاه كنيد ، اينها هستند كه ادعاى دوستى مىكنند ، كو نشان دوستى ؟ مگر نه اين است كه رنج و درد دوستى را بايستى مانند جان پذيرفت ؟ چگونه امكان دارد كه رنجها و دردها دوستى را از
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 714 | محمد تقي جعفري