تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧

كلوخ انداختن تشنه از سر ديوار در جوى آب

( ( 1192 ) ) بر لب جوى بود ديوارى بلند بر سر ديوارى تشنهء دردمند تشنه‌اى مستسقيى زار و نزار عاشقى مستى غريبى بىقرار ( ( 1193 ) ) مانعش از آب آن ديوار بود از پى آب او چو ماهى زار بود شد حجاب آب او ديوار او بر فلك مىشد فغان زار او ( ( 1194 ) ) ناگهان انداخت او خشتى در آب بانگ آمد به گوشش چون خطاب ( ( 1195 ) ) چون خطاب يار شيرين و لذيذ مست كرد آن بانگ آبش چون نبيذ ( ( 1196 ) ) از صفاى بانگ آب آن ممتحن گشت خشت انداز و ز انجا خشت كن ( ( 1197 ) ) آب مىزد بانگ يعنى هى تو را فايده چه زين زدن خشتى مرا ؟ ( ( 1198 ) ) تشنه گفت آبا مرا دو فايده است من از اين صنعت ندارم هيچ دست ( ( 1199 ) ) فايدهء اول سماع بانگ آب كاو بود مر تشنگان را چون سحاب ( ( 1200 ) ) بانگ او چون بانگ اسرافيل شد مرده را زين زندگى تحويل شد ( ( 1201 ) ) يا چون بانگ رعد ايّام بهار باغ مىيابد ازو چندين نگار ( ( 1202 ) ) يا چو بر درويش ايام زكات يا چو بر محبوس پيغام نجات ( ( 1203 ) ) چون دم رحمان بود كان از يمن مىرسد سوى محمد بىدهن ( ( 1204 ) ) يا چو بوى احمد مرسل بود كان به عاصى در شفاعت مىرسد ( ( 1205 ) ) يا چو بوى يوسف خوب لطيف مىزند بر جان يعقوب نحيف يا نسيم روضهء دار السلام سوى عاصى مىرسد بىانتقام يا سوى مس سيه از كيميا مىرسد پيغام كاى ابله بيا يا ز ليلى بشنود مجنون كلام يا فرستد ويس رامين را پيام ( ( 1206 ) ) فايدهء ديگر كه هر خشتى كزين بر كنم آيم سوى ماء معين ( ( 1207 ) ) كز كمىّ خشت ديوار بلند پستتر گردد بهر دفعه كه كند