كلوخ انداختن تشنه از سر ديوار در جوى آب
( ( 1192 ) ) بر لب جوى بود ديوارى بلند
بر سر ديوارى تشنهء دردمند
تشنهاى مستسقيى زار و نزار
عاشقى مستى غريبى بىقرار
( ( 1193 ) ) مانعش از آب آن ديوار بود
از پى آب او چو ماهى زار بود
شد حجاب آب او ديوار او
بر فلك مىشد فغان زار او
( ( 1194 ) ) ناگهان انداخت او خشتى در آب
بانگ آمد به گوشش چون خطاب
( ( 1195 ) ) چون خطاب يار شيرين و لذيذ
مست كرد آن بانگ آبش چون نبيذ
( ( 1196 ) ) از صفاى بانگ آب آن ممتحن
گشت خشت انداز و ز انجا خشت كن
( ( 1197 ) ) آب مىزد بانگ يعنى هى تو را
فايده چه زين زدن خشتى مرا ؟
( ( 1198 ) ) تشنه گفت آبا مرا دو فايده است
من از اين صنعت ندارم هيچ دست
( ( 1199 ) ) فايدهء اول سماع بانگ آب
كاو بود مر تشنگان را چون سحاب
( ( 1200 ) ) بانگ او چون بانگ اسرافيل شد
مرده را زين زندگى تحويل شد
( ( 1201 ) ) يا چون بانگ رعد ايّام بهار
باغ مىيابد ازو چندين نگار
( ( 1202 ) ) يا چو بر درويش ايام زكات
يا چو بر محبوس پيغام نجات
( ( 1203 ) ) چون دم رحمان بود كان از يمن
مىرسد سوى محمد بىدهن
( ( 1204 ) ) يا چو بوى احمد مرسل بود
كان به عاصى در شفاعت مىرسد
( ( 1205 ) ) يا چو بوى يوسف خوب لطيف
مىزند بر جان يعقوب نحيف
يا نسيم روضهء دار السلام
سوى عاصى مىرسد بىانتقام
يا سوى مس سيه از كيميا
مىرسد پيغام كاى ابله بيا
يا ز ليلى بشنود مجنون كلام
يا فرستد ويس رامين را پيام
( ( 1206 ) ) فايدهء ديگر كه هر خشتى كزين
بر كنم آيم سوى ماء معين
( ( 1207 ) ) كز كمىّ خشت ديوار بلند
پستتر گردد بهر دفعه كه كند