تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧
( ( 1068 ) ) گر تو گويى فايدهء هستى چه بود ؟ در سؤالت فايده هست اى عنود ( ( 1069 ) ) گر ندارد اين سؤالت فايده چه شنويم اين را عبث بىعايده ور سؤالت فايده دارد يقين پس جهان بىفايده نبود ببين ( ( 1070 ) ) گر سؤالت را بسى فايده هاست پس جهان بىفايده آخر چراست ( ( 1071 ) ) ور جهان از يك جهت بىفايده است از جهتهاى دگر پر عايده است كار آن دارد كه حق افراشتست آخر آن رويد كه اول كاشتست ( ( 1072 ) ) فايدهء تو گر مرا فايده نيست مر ترا چون فايده است از وى مأيست فايدهء تو گر مرا نبود مفيد چون تو را شد فايده گير اى مريد ور منم ز ان فايده حرّ بن حر مر تو را چون فايده است از وى مبر ( ( 1073 ) ) حسن يوسف عالمى را فايده گر چه بر اخوان عبث بُد زايده ( ( 1074 ) ) لحن داودى چنان محبوب بود ليك بر محروم بانگ چوب بود ( ( 1075 ) ) آب نيل از آب حيوان بد فزون ليك بر قبطىّ منكر بود خون ( ( 1076 ) ) هست بر مؤمن شهيدى زندگى بر منافق مردن است و زندگى ( ( 1077 ) ) چيست در عالم بگو يك نعمتى كه نه محرومند از وى امتى ؟ ( ( 1078 ) ) گاو و خر را فايده چه در شكر هست هر جان را يكى قوت دگر ( ( 1079 ) ) ليك اگر آن قوت بر وى عارضيست پس نصيحت كردن او را رايضيست ( ( 1080 ) ) چون كسى كو از مرض گل داشت دوست گر چه پندارد كه آن خود قوت اوست ( ( 1081 ) ) قوت اصلى را فرامش كرده است روى در قوت مرض آورده است ( ( 1082 ) ) نوش را بگذاشته سم خورده است قوت علت همچو چوبش كرده است ( ( 1083 ) ) قوت اصلىِّ بشر نور خداست قوت حيوانى مر او را ناسزاست ( ( 1084 ) ) ليك از علت در اين افتاد دل كه خورد او روز و شب از آب و گل ( ( 1085 ) ) روى زرد و پاى سست و دل سبك كو غذاى و السما ذات الحبك ( ( 1086 ) ) آن غذاى خاصگان دولت است خوردن آن بىگلو و آلت است ( ( 1087 ) ) شد غذاى آفتاب از نور عرش مر حسود و ديو را از دود فرش