( ( 1088 ) ) در شهيدان يرزقون فرمود حق
آن غذا را نه دهان بد نه طبق
( ( 1089 ) ) دل ز هر يارى غذايى مىخورد
دل ز هر علمى صفايى مىبرد
( ( 1090 ) ) صورت هر آدمى چون كاسهاى است
چشم از معنىّ او حسّاسهاى است
( ( 1091 ) ) از لقاى هر كسى چيزى خورى
وز قران هر قرين چيزى برى
( ( 1092 ) ) چون ستاره با ستاره شد قرين
لايق هر دو اثر زايد يقين
( ( 1093 ) ) از قران مرد و زن زايد بشر
وز قران سنگ و آهن هم شرر
( ( 1094 ) ) وز قران خاك با بارانها
ميوه ها و سبزه ها ، ريحانها
( ( 1095 ) ) وز قران سبزها با آدمى
دل خوشى و بىغمى و خرّمى
( ( 1096 ) ) وز قران خرّمى با جان ما
مىبزايد خوبى و احسان ما
( ( 1097 ) ) قابل خوردن شود اجسام ما
چون بر آيد از تفرج كام ما
( ( 1098 ) ) سرخ رويى از قران خون بود
خون ز خورشيد خوش گلگون بود
( ( 1099 ) ) بهترين رنگها سرخى بود
و ان ز خورشيد است و از وى مىرسد
( ( 1100 ) ) هر زمينى كان قرين شد با زحل
شوره گشت و كشت را نبود محل
( ( 1101 ) ) قوّت اندر فعل آيد ز اتفاق
چون قران ديو با اهل نفاق
( ( 1102 ) ) اين معانى است از چرخ نهم
بىهمه طاق و طرم طاق و طرم
( ( 1103 ) ) خلق را طاق و طرم عاريّتى است
امر را طاق و طرم ماهيّتى است
( ( 1104 ) ) از پى طاق و طرم خوارى كشند
بر اميد عزّ در خوارى خوشند
( ( 1105 ) ) بر اميد عزّ ده روزه خدوك
گردن خود كردهاند از غم چو دوك
( ( 1106 ) ) چون نمىآيند اينجا كه منم
كاندرين عزّ آفتاب روشنم
( ( 1107 ) ) مشرق خورشيد برج قيرگون
آفتاب ما ز مشرقها برون
( ( 1108 ) ) مشرق او نسبت ذرّات او
نى بر آمد نى فرو شد ذات او
( ( 1109 ) ) ما كه واپس مانده ذرات وييم
در دو عالم آفتاب بىفئيم
( ( 1110 ) ) باز گرد شمس ، مىگردم عجب
هم ز فرّ شمس باشد اين سبب
( ( 1111 ) ) شمس باشد بر سببها مطلع
هم از او حبل سببها منقطع
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 538
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٣٨