« هَلْ أَتى عَلَى اَلإِنْسانِ حِينٌ مِنَ اَلدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً . » 76 : 1 ( 1 ) ( آيا روزگارى به انسان گذشته است كه چيز قابل تذكر نبوده است ؟ )
روايت
« لولاك لما خلقت الافلاك » .
( اگر تو نبودى افلاك را نمىآفريدم ) .
در بارهء مدرك و تفسير اين روايت در اواخر همين ابيات بحث مشروحى خواهيم كرد .
نور دل از جان بود اى يار غار
مستعار او را مدان اى مست عار
نورى كه از جان مىدرخشد عاريتى نيست
همهء روشنايى كه ناشى از عوامل زود گذر است روزى به خاموشى مىگرايد ، نورى كه پايدار و ابدى است تنها آن نور دل است كه از جان بر مىخيزد .
چرا نورى كه از جان بر مىخيزد ابدى است ؟ در مباحث گذشته گفتهايم كه روى ما وراى طبيعى جان آدمى به شعاعى از نور ابدى پيوسته است ، بنا بر اين اگر چه روشنايىهاى دل در ظواهر طبيعت قابل دريافت است ، ولى چون پيوستگى با منبع نورى بىپايان دارد ، لذا براى آن فنا و نابودى راه يا بى ندارد .
هامش
( 1 ) سوره انسان ، آيهء 1 . .