كه آمادگى بيشتر به دريافت نيروهاى عالىتر پيدا مىكنيم .
مقصود از ترحم همان ترحمى نيست كه ما در بارهء آدميان تصور مىكنيم كه عبارت از دل سوزى روانى است ، زيرا - براى خداوند دلى نيست تا بسوزد يا خوشحال شود ، بلكه مقصود اين است كه ما به طورى حركت كنيم و به طورى سخنان خود را با او در ميان بگذاريم كه شايستهء مقام ربوبى او بوده و بتواند منشا اثر كمال در ما بوده باشد .
( ( 698 ) ) باز بعضى را رهايى داده اى
زين غم و شادى جدايى داده اى
خداوند چگونه بعضى اشخاص را تا ما فوق غم و شادى بالا مىبرد ؟
چنان كه خارهاى علف زار پشمهاى گوسفندان را در موقع چريدن از بين مىبرد غم و شادىها نيز پوست شخصيت روانى ما را تدريجاً از بين برده و بالاخره شخصيت را متلاشى مىسازد .
نمىتوان گفت : غم و شادى را از قاموس بشرى بايستى حذف كرد و نمىتوان گفت : غم و شادى دو پديده زايد در موجوديت بشرى مىباشند ، زيرا - اين دو پديده ريشهء اساسى در موجوديت طبيعى و روانى ما دارند ، ريشهء غم و شادى همان دو پديدهء ملايم و ناملايم موجوديت ما هستند كه اشياء و حوادث را تقسيم مىكنند به ( ملايم و ناملايم ) .
اين مطلب مخصوص به غم و شادى نيست ، بلكه مىتوان گفت : تمام نمودهاى روانى متضاد ما از همين قبيل مىباشند ، يعنى براى آنها ريشه هاى اصلى وجود دارد مانند اميد و يأس ، خوف و رجاء ، انبساط روانى و گرفتگى آن ، جريان فكر و ركود آن و . . . اينها نمودهايى هستند كه با نظر به عواملى كه در جهان برونى يا قلمرو درونى دارند ، همواره در درون انسانى پديدار مىگردند . اما اين نمودها در افراد با نظر به رشد و تكامل روانى آنها بسيار متفاوت است ، گروهى كه در مراحل ابتدايى شخصيت هستند ، يعنى هنوز شخصيت آنان قوامى پيدا نكرده است ، آنان را به چند شخصيتى