( ( 712 ) ) چون زر اندود است خوبى در بشر
ور نه چون شد شاهد تو پير خر
( ( 713 ) ) چون فرشته بود و همچون ديو شد
كآن ملاحت اندرو عاريه بد
( ( 714 ) ) اندك اندك مىستاند آن جمال
اندك اندك خشك مىگردد نهال
( ( 715 ) ) رو نعمره ننكسه بخوان
دل طلب كن دل منه بر استخوان
( ( 716 ) ) كآن جمال دل جمال باقى است
دو لبش از آب حيوان ساقى است
( ( 717 ) ) خود همو آب و همو ساقى و مست
هر سه يك شد چون طلسم تو شكست
( ( 718 ) ) آن يكى را تو ندانى از قياس
بندگى كن ژاژ كم خا ناشناس
( ( 719 ) ) معنى تو صورت است و عاريت
بر مناسبت شادى و بر قافيت
( ( 720 ) ) معنى آن باشد كه بستاند تو را
بىنياز از نقش گرداند تو را
( ( 721 ) ) معنى آن نبود كه كور و كر كند
مر تو را بر نقش عاشقتر كند
( ( 722 ) ) كور را قسمت خيال غم فزاست
بهرهء چشم اين خيالات فناست
( ( 723 ) ) حرف قرآن را ضريران معدنند
خر نبينند و به پالان بر زنند
( ( 724 ) ) چون تو بينايى پى خر رو كه جست
چند پالان دوزى اى پالان پرست
( ( 725 ) ) خر چو هست آيد يقين پالان تو را
كم نگردد نان چو باشد جان تو را
خر چو باشد كم نيايد اى عمو
خود به پشتش رو نهد پالان او
( ( 726 ) ) پشت خر دكان مال و مكسب است
جان تو سرمايهء صد قالب است
( ( 727 ) ) خر برهنه بر نشين اى بو الفضول
خر برهنه نى كه راكب شد رسول ؟
( ( 728 ) ) النَّبىّ قد ركب معرورياً
و النبى قيل سافر ماشياً
بلكه آن شه بس پياده رفته است
بار اين و آن بسى پذرفته است
( ( 729 ) ) شد خر نفس تو بر ميخش ببند
چند بگريزد ز كار و بار چند
( ( 730 ) ) بار صبر و شكر او را برد نيست
خواه در صد سال خواهى سى و بيست
( ( 731 ) ) هيچ وازر وزر غيرى بر نداشت
هيچ كس ندرود تا چيزى نكاشت
( ( 732 ) ) طمع خام است آن مخور خام اى پسر
خام خوردن علت آرد در بشر
( ( 733 ) ) كآن فلانى يافت گنجى ناگهان
من هم آن خواهم چرا جويم دكان ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 366
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٦٦