تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
( ( 701 ) ) عشق او پيدا و معشوقش نهان يار بيرون فتنهء او در جهان

معشوق آنان در ما وراى اين اشكال و صورتهاى محدود و فانى است

آستين بر روى و نقشى در ميان افكنده اى خويشتن تنها و شورى در جهان افكنده اى خود نهان چون غنچه و آشوب استيلاى عشق در نهاد بلبل فرياد خوان افكنده اى هيچ نقاشى نمىبيند كه نقشى بر كشد و آن كه ديد از حيرتش كلك از بنان افكنده اى
آيا جملات ذيل معنى دارد يا اين كه به كلى نامفهوم است ؟ 1 - انديشه منطقى دوستم آن چنان عالى است كه مرا واله ساخته است . 2 - اخلاق مربى ما آن چنان عالى است كه همهء ما را به خود جلب كرده است . 3 - او وجدانى دارد كه ديده گان همه را خيره ساخته است ، او محبوب همه است زيرا - داراى وجدان محبوب است . 4 - او به ايده آل خود عشق مىورزد . واله بودن و جلب شدن و خيره گشتن و محبوبيت و عشق در جملات فوق به يك عده امور غير محسوس متعلق شده است . به اضافهء اين كه همهء ما اين اصل را مىدانيم كه محبوبيت تمام نيكويىها و زيبايىها و تنفر و انزجار از بدىها و زشتىها ناشى از خود نمودهاى خالص جهان خارجى نيست ، بلكه ناشى از واحدها و جرياناتى است كه در درون ما از رسوم و عادات و رويدادهاى فردى و اجتماعى اندوخته شده است .