گمان بردن كاروانيان كه مگر بهيمهء صوفى رنجور است
( ( 244 ) ) چون كه صوفى بر نشست و شد روان
رو در افتادن گرفت او هر زمان
( ( 245 ) ) هر زمانش خلق بر مىداشتند
جمله رنجورش همىپنداشتند
( ( 246 ) ) آن يكى گوشش همىپيچيد سخت
و ان دگر در زير گامش جست لخت
( ( 247 ) ) و آن دگر در نعل او مىجست سنگ
و آن دگر در چشم او مىديد رنگ
( ( 248 ) ) باز مىگفتند اى شيخ اين ز چيست
دى نمىگفتى كه شكر اين خر قويست ؟
( ( 249 ) ) گفت آن خر كاو به شب لا حول خورد
جز بدين شيوه نباشد راه برد
( ( 250 ) ) چون كه قوت خر به شب لا حول بود
شب مسبح بود و روز اندر سجود
چون ندارد كس غم تو ممتحن
خويش كار خويش بايد ساختن
( ( 251 ) ) آدمى خوارند اغلب مردمان
از سلام عليكشان كم جو امان
( ( 252 ) ) خانهء ديو است دلهاى همه
كم پذير از ديو مردم دمدمه
( ( 253 ) ) از دم ديو آن كه او لا حول خورد
همچو آن خر در سر آيد در نبرد
( ( 254 ) ) هر كه در دنيا خورد تلبيس ديو
وز عدوى دوست رو تعظيم و ريو
( ( 255 ) ) در ره اسلام و بر پول صراط
در سر آيد همچو آن خر از خُباط
( ( 256 ) ) عشوه هاى يار بد منيوش هين
دام بين ايمن مرو تو بر زمين
( ( 257 ) ) صد هزار ابليس لا حولآر بين
آدما ابليس را در مار بين
( ( 258 ) ) دم دهد گويد تو را اى جان و دوست
تا چو قصابى كشد از دوست پوست
( ( 259 ) ) دم دهد تا پوستت بيرون كشد
واى آن كز دشمنان افيون چشد
( ( 260 ) ) سر نهد بر پاى تو قصابوار
دم دهد تا خونت ريزد زار زار
( ( 261 ) ) همچو شيران صيد خود را خويش كن
ترك عشوهء اجنبى و خويش كن
( ( 262 ) ) همچو خادم دان مراعات خسان
بىكسى بهتر ز عشوهء ناكسان
( ( 263 ) ) در زمين مردمان خانه مكن
كار خود كن كار بيگانه مكن
( ( 264 ) ) كيست بيگانه ؟ تن خاكى تو
كز براى اوست غمناكىّ تو