تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
خدمتكار - لا حول . . . پدر عزيز اين اندازه سخن زياد مگو ، تو مىخواهى از شير استخوان پيدا كنى ؟ مگر در شير استخوانى پيدا مىشود من در فن خود خيلى از . تو استادترم ، هر گونه ميهمان براى ما وارد مىشود و من تمام فنون مهماننوازى و لوازم آن را مىدانم . من براى هر ميهمان آن نوازش را مىكنم كه شايستهء او است ، من در خدمتگزارى مانند گل و سوسن با زيباترين وجه خدمت مىكنم . خدمتكار اين مطلب را گفت و برخاست و به اصطلاح كمر خدمت بر ميان بست و در حال رفتن گفت : اول مىروم كاه و جو براى حيوان بياورم . خدمتكار رفت و كوچكترين يادى هم از طويله و آخور نكرد . از اين طرف بىچاره مهمان چون از راه رسيده بود خواب او را گرفت . خادم به جاى اين كه دنبال كاه و جو برود و غذاى حيوان را آماده بسازد ، به سوى هم نوعان خود از اوباشها رفت و به اندرزها و دستورات آن مرد الهى سخريه زنان مىخنديد . آن مرد الهى از راه رسيده به خواب رفت و خوابهاى مشوش ديد . او در خواب ديد كه خرش در چنگال گرگى گرفتار شده است و آن گرگ از پشت و رانهاى حيوان بىچاره تكه ها بر مىداشت . آن مرد الهى در خواب با خويشتن مىگفت : لا حول و لا قوه الا باللَّه ، آيا اين اختلال مغزى است كه چنين تصوراتى را براى من ايجاد مىكند ، پس آن خدمتكار كجا رفته است ؟ باز مىديد كه خرش در راه رفتن گاهى به چاه مىافتد و گاهى به گودالهاى كثيف درمىغلتد ، انواع گوناگونى از وقايع ناخوشايند را در خواب مىديد ، گاهى سورهء « الفاتحة » مىخواند و گاهى سورهء « القارعه » هنگامى كه در اين وضع روانى آشفته كمى به خود آمد گفت : كارى از دست من ساخته نيست ، زيرا - همه رفته‌اند و درها را بسته‌اند . دوباره با خويش به گفتگو پرداخته مىگفت : شگفتا مگر آن خدمتكار با من نان و نمك نخورد ؟ مگر من غير از لطف و نرمى با او رفتارى كردم ؟ چرا او با من چنين رفتار ظالمانه‌اى در پيش گرفت آخر در دنيا براى بروز عداوت در ميان هم نوعان علتى لازم است ، و الا هم نوعى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 196 | محمد تقي جعفري