تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
اقتضاى عاطفه و محبت و تعاون و وفا مىكند . آن گاه در انتقاد از گمان خود مىگفت : مگر هر كسى كه به ديگرى ستم روا مىدارد به جهت انتقام از ستمى است كه ستمديده به ستمكار وارد كرده است ، اگر چنين است چه علتى داشت كه شيطان به آدم كه سر تا پا لطف وجود بوده و كوچكترين ستمى بر شيطان روا نداشته بود كينه توزىها كرد ؟ آدميان با مار و كژدم كارى نداشتند ، مگر آنان كار خود را رها كرده مىروند آنها را در لانه هاى خود اذيت مىكنند كه هر موقع كه آدم را ببينند نيش زهرآگين خود را در او فرو مىبرند باز گرگ را درنظر بياوريم كه او به چه علت به هر جانورى كه احساس تسلط مىكند آن را مىدرد ؟ همهء اين سؤالات يك پاسخ دارد و آن اين است كه پديدهء حسد در نهان آدميان جاى گير است . اين حسد است كه باعث اين همه كينه توزى مىگردد . پس از به نظر آوردن چنين پاسخ ، باز با خويشتن مىگفت : اين يك سوء ظن بىمورد است ، چرا بايستى به برادر مؤمن سوء ظن پيدا كنم ؟ باز به اين تسليت خود پاسخ مىداد و مىگفت : بلى اشخاصى كه در دنيا سوء ظن دارند مردمان با احتياط و محافظه كارند . اگر انسان بنا را بر سوء ظن نگذارد ، درندگانى انسان نماها او را از پاى درمىآورند . آن مرد الهى در حال وسوسه و گفتگو با خويشتن به سر مىبرد ، اما آن حيوان بىنوا در حالى بود كه اى كاش نصيب دشمنان بوده باشد . حال آن حيوان بىزبان چنين بود : در ميان خاكها و سنگها در غلطيده ، پالانش كج شده و پالهنگش پاره شده بود . شب را گرسنه به صبح رسانيده گرفتار آن چنان مصيبت شده بود كه گويى جان مىكند و در حال تلف شدن است . آن حيوان تمام آن شب را با ناله و زارى به سر برده مىگفت : خداوندا از جو دست برداشتم و جو نمىخواهم حد اقل يك مشت كاه به من برسان . زبان حال آن بىنوا به شيوخ كه شب براى خود مجمع و حلقه‌اى ترتيب داده بودند اين بود كه به من رحمى كنيد ، من از دست آن خدمتكار خام شوخ مىسوزم . در فراق كاه و جو تا بامداد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 197 | محمد تقي جعفري