( ( 286 ) ) بود نقد و قلب در عالم دوان
چون جهان شب بود و ما چون شب روان
( ( 287 ) ) تا بر آمد آفتاب انبيا
گفت اى غش دور شو ، صافى بيا
( ( 288 ) ) چشم داند فرق كردن رنگ را
چشم داند لعل را و سنگ را
( ( 289 ) ) چشم داند گوهر و خاشاك را
چشم را ز ان مىخلد خاشاكها
( ( 290 ) ) دشمن روزند اين قلابگان
عاشق روزند اين زرهاى كان
( ( 291 ) ) ز انكه روز است آينهء تعريف او
تا ببيند اشرفى تشريف او
( ( 292 ) ) حق قيامت را لقب ز ان روز كرد
روز بنمايد جمال سرخ و زرد
( ( 293 ) ) پس حقيقت روز سرّ اولياست
روز پيش مهرشان چون سالهاست
( ( 294 ) ) عكس راز مرد حق دانيد روز
عكس ستاريش شام چشم دوز
( ( 295 ) ) ز ان سبب فرمود يزدان و الضحى
و الضحى نور ضمير مصطفى
( ( 296 ) ) قول ديگر كاين ضحى را خواست دوست
از براى آن كه اين هم عكس اوست
( ( 297 ) ) ور نه بر فانى قسم خوردن خطاست
خود فنا چه لايق گفت خداست
از خليلى لا احب الآفلين
پس فنا چون خواست رب العالمين
( ( 298 ) ) لا احب الآفلين گفت آن خليل
كى فنا خواهد ازين رب جليل
( ( 299 ) ) باز و اللَّيل است ستّارى او
وين تن خاكىّ زنگارى او
( ( 300 ) ) آفتابش چون بر آمد ز ان فلك
با شب تن گفت هين ما ودعك
( ( 301 ) ) وصل پيدا گشت از عين بلا
ز ان حلاوت شد عبارت ما قلى
( ( 302 ) ) هر عبارت خود نشان حالتيست
حال چون دست و عبارت آلتيست
( ( 303 ) ) آلت زرگر به دست كفشگر
همچو دانهء كشت كرده ريگ در
( ( 304 ) ) و آلت اسكاف پيش برزگر
پيش سگ كه استخوان در پيش خر
( ( 305 ) ) بود انا الحق در لب منصور نور ( 1 ) بود انا للَّه در لب فرعون زور
( ( 306 ) ) شد عصا اندر كف موسى گوا
شد عصا اندر كف ساحر هبا
( ( 307 ) ) زين سبب عيسى بدان همراه خود
در نياموزيد آن اسم صمد
( ( 308 ) ) كاو نداند نقص بر آلت نهد
سنگ بر گل زن تو آتش كى جهد
هامش
( 1 ) اين مسئله در مباحث آينده مشروحاً بررسى خواهد شد . .