تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 746

مساهمون:

ص٧٤٦
( ( 3809 ) ) گر همىپرّم همىبينم مطار ور همىگردم همىبينم مدار ( ( 3810 ) ) ور كشم بارى بدانم تا كجا ماهم و خورشيد پيشم پيشوا ( ( 3811 ) ) پيش از اين با خلف گفتن روى نيست بحر را گنجايى اندر جوى نيست ( ( 3812 ) ) پست مىگويم به اندازهء عقول عيب نبود اين بود كار رسول ( ( 3813 ) ) از غرض حرّم حر شنو كه گواهى بندگان نرزد دو جو ( ( 3814 ) ) در شريعت مر گواهى بنده را نيست قدرى وقت دعوى و قضا ( ( 3815 ) ) گر هزاران بنده باشندت گواه شرع نپذيرد گواهيشان به كاه ( ( 3816 ) ) بندهء شهوت بتر نزديك حق از غلام و بندگان مسترق ( ( 3818 ) ) كاين به يك شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ايزد و انعام خاص ( ( 3819 ) ) در چهى افتادگان را غور نيست و ان گناه اوست جبر و جور نيست ( ( 3820 ) ) در چهى انداخت او خود را كه من در خور قعرش نمىيابم رسن چون گناه اوست اى جان چون كنم كه و را از قعر چه بيرون كنم ( ( 3821 ) ) بس كنم گر اين سخن افزون شود خود جگر چبود كه خارا خون شود ( ( 3822 ) ) اين جگرها خون نشد از سختى است غفلت و مشغولى و بد بختى است ( ( 3824 ) ) چون گواهى بندگان مقبول نيست عدل او باشد كه بندهء غول نيست ( ( 3825 ) ) گفت ارسلناك شاهد در نذر ز انكه شد از كون او حرّ بن حر ( ( 3826 ) ) چون كه حرم خشم كى بندد مرا ؟ نيست آن جا جز صفات حق درا ( ( 3827 ) ) اندر آ كازاد كردت لطف حق ز انكه رحمش داشت بر خشمش سبق ( ( 3828 ) ) اندر آ اكنون كه رستى از خطر سنگ بودى كيميا كردت گهر ( ( 3829 ) ) رسته‌اى از كفر و خارستان او چون گلى بشكفته در بستان هو ( ( 3830 ) ) تو منىّ و من تو با تو من خوشم تو على بودى على را چون كشم ( ( 3831 ) ) معصيت كردى به از هر طاعتى آسمان پيموده‌اى در ساعتى