تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 732

مساهمون:

ص٧٣٢
( ( 3749 ) ) صد هزاران روح بخشد هوش را كه خبر نبود دو چشم و گوش را

چگونه هوش انسانى داراى هزاران روح مىشود ؟

شايد اين مسئله براى اولين بار كه انسان بشنود مورد استبعاد قرار بدهد كه هوش كه خود يكى از پديده ها يا كارگران روح است چگونه ، مىشود كه داراى هزاران روح بوده باشد ؟ بايستى در اين مسئله دو مطلب را در نظر بگيريم . 1 - هنگامى كه يكى از فعاليتها مثلًا تعقل در درون انسان نمودار مىشود ، اين تعقل پديده‌اى است كه در بيابان خالى نمودار نشده است ، بلكه در ميان مجموعه‌اى از فعاليتهاى درونى از قبيل انديشه و هوش و اراده و آگاهى و در ميان هزاران واحدهاى ذخيره‌اى در ناخود آگاه و حافظه و غير ذلك پديدار شده است ، بنا بر اين مىتوان گفت اين رشته تعقلى را كه من اكنون شروع كرده جريان آن را در درون خود احساس مىكنم واحديست مربوط به تمام فعاليتهاى ثابت و متغير روانى كه من دارا هستم . حال با اين فرض اگر هوش كه يكى از پديده ها است در درون ما در صحنهء كلى روح ايجاد شده است مطابق اصل ارتباط مىتوانيم بگوييم : اين هوش نمايندهء تمام عيار روح انسانى است ، زيرا با مجموعهء فعاليتهاى روح پيوستگى دارد ، لذا اگر روح يك انسان به جهت رشد نهايى خود به جريان بىنهايتى برسد كه گويى هر لحظه انسان روح تازه‌اى دارد ، مىتوان گفت كه هوش كه يك پديدهء محدودى است داراى جريان روحى بىنهايت مىباشد . 2 - ممكن است بگوييم : هنگامى كه روح انسانى به تعالى مناسب خود رسيد ، هر يك از اجزاء مستقيماً داراى آن عظمت مىشود كه گويى خود روح است و اين مطلب را ما در افراد عالى انسانى مىگوييم
هر آن كو ز دانش بَرَد توشه اى جهانى است بنشسته در گوشه اى
مىگوييم : فلان فرد آن چنان عظمت روحى دارد كه خود فى نفسه تاريخى را