بقيه قصهء هاروت و ماروت و نكال و عقوبت ايشان
( ( 3344 ) ) چون گناه و فسق خلقان جهان
مىشدى روشن به ايشان آن زمان
( ( 3345 ) ) دست خائيدن گرفتندى ز خشم
ليك عيب خود نديدندى به چشم
( ( 3346 ) ) خويش در آئينه ديد آن زشت مرد
رو بگردانيد و از آن خشم كرد
( ( 3347 ) ) خويش بين چون از كسى جرمى بديد
آتشى در وى ز دوزخ شد پديد
( ( 3348 ) ) حميت دين خواند او آن كبر را
ننگرد در خويش نفس گبر را
( ( 3349 ) ) حميت دين را نشانى ديگر است
كه از آن آتش جهانى اخضر است
( ( 3350 ) ) گفت حقشان گر شما روشنگريد
در سيه كاران مغفل منگريد
( ( 3351 ) ) شكر گوييد اى سپاه چاكران
رستهايد از شهوت و از چاك ران
( ( 3352 ) ) گر از آن معنى نهم من بر شما
مر شما را پيش نپذيرد سما
( ( 3353 ) ) عصمتى گر مر شما را در تن است
آن ز عكس عصمت و حفظ من است
( ( 3354 ) ) آن ز من بينيد نز خود هين و هين
تا نچربد بر شما ديو لعين
( ( 3356 ) ) خويش را هم لحن مرغان خدا
مىشمرد آن بد ضميرى چون صدا
( ( 3357 ) ) لحن مرغان را اگر واصف شوى
بر ضمير مرغ كى واقف شوى ؟
( ( 3358 ) ) گر بياموزى صفير بلبلى
تو چه دانى كاو چه گويد با گلى ؟
( ( 3359 ) ) ور بدانى از قياس و از گمان
باشد آن بر عكس آن اى ناتوان
باشد آن تصوير تو در امتحان
چون ز لب جنبان گمانهاى گران