تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧

گفت مهمان يوسف عليه السلام را كه ارمغان بهر تو آيينه آورده‌ام تا چون در آن نگرى مرا ياد آورى

( ( 3192 ) ) گفت يوسف هين بياور ارمغان او ز شرم اين تقاضا زد فغان ( ( 3193 ) ) گفت من چند ارمغان جستم تو را ارمغانى در نظر نآمد مرا ( ( 3194 ) ) حبه‌اى را جانب كان چون برم ؟ قطره‌اى را سوى عمان چون برم ؟ ( ( 3195 ) ) زيره را من سوى كرمان آورم گر به پيش تو دل و جان آورم ( ( 3196 ) ) نيست تخمى كاندر اين انبار نيست غير حسن تو كه آن را يار نيست ( ( 3197 ) ) لايق آن ديدم كه من آيينه اى پيش تو آرم چو نور سينه اى ( ( 3198 ) ) تا ببينى روى خوب خود در آن اى تو چون خورشيد شمع آسمان ( ( 3199 ) ) آينه آوردمت اى روشنى تا چو بينى روى خود يادم كنى ( ( 3200 ) ) آينه بيرون كشيد او از بغل خوب را آيينه باشد مشتغل ( ( 3201 ) ) آينهء هستى چه باشد نيستى نيستى بگزين گر ابله نيستى ( ( 3202 ) ) هستى اندر نيستى بتوان نمود مالداران بر فقير آرند جود ( ( 3203 ) ) آينهء صافى نان خود گرسنه است سوخته هم آينهء آتش زنه است ( ( 3204 ) ) نيستى و نقص هر جايى كه خاست آينه خوبى جمله هستهاست بهر آن كه نيستى پالودگى است و آن چه اين هستى همه آلودگى است ( ( 3205 ) ) چون كه جامه چست و دوزيده بود مظهر فرهنگ درزى كى شود ؟ ( ( 3206 ) ) ناتراشيده همى بايد جذوع تا دروگر اصل سازد يا فروع ( ( 3207 ) ) خواجهء اشكسته بند آن جا رود كه در آن جا پاى اشكسته بود ( ( 3208 ) ) كى شود چون نيست رنجور و نزار آن جمال صنعت طب آشكار ؟ ( ( 3209 ) ) خوارى و دونى مسها بر ملا گر نباشد كى نمايد كيميا ؟ ( ( 3210 ) ) نقصها آيينهء وصف كمال و ان حقارت آينهء عز و جلال