گفت مهمان يوسف عليه السلام را كه ارمغان بهر تو آيينه آوردهام تا چون در آن نگرى مرا ياد آورى
( ( 3192 ) ) گفت يوسف هين بياور ارمغان
او ز شرم اين تقاضا زد فغان
( ( 3193 ) ) گفت من چند ارمغان جستم تو را
ارمغانى در نظر نآمد مرا
( ( 3194 ) ) حبهاى را جانب كان چون برم ؟
قطرهاى را سوى عمان چون برم ؟
( ( 3195 ) ) زيره را من سوى كرمان آورم
گر به پيش تو دل و جان آورم
( ( 3196 ) ) نيست تخمى كاندر اين انبار نيست
غير حسن تو كه آن را يار نيست
( ( 3197 ) ) لايق آن ديدم كه من آيينه اى
پيش تو آرم چو نور سينه اى
( ( 3198 ) ) تا ببينى روى خوب خود در آن
اى تو چون خورشيد شمع آسمان
( ( 3199 ) ) آينه آوردمت اى روشنى
تا چو بينى روى خود يادم كنى
( ( 3200 ) ) آينه بيرون كشيد او از بغل
خوب را آيينه باشد مشتغل
( ( 3201 ) ) آينهء هستى چه باشد نيستى
نيستى بگزين گر ابله نيستى
( ( 3202 ) ) هستى اندر نيستى بتوان نمود
مالداران بر فقير آرند جود
( ( 3203 ) ) آينهء صافى نان خود گرسنه است
سوخته هم آينهء آتش زنه است
( ( 3204 ) ) نيستى و نقص هر جايى كه خاست
آينه خوبى جمله هستهاست
بهر آن كه نيستى پالودگى است
و آن چه اين هستى همه آلودگى است
( ( 3205 ) ) چون كه جامه چست و دوزيده بود
مظهر فرهنگ درزى كى شود ؟
( ( 3206 ) ) ناتراشيده همى بايد جذوع
تا دروگر اصل سازد يا فروع
( ( 3207 ) ) خواجهء اشكسته بند آن جا رود
كه در آن جا پاى اشكسته بود
( ( 3208 ) ) كى شود چون نيست رنجور و نزار
آن جمال صنعت طب آشكار ؟
( ( 3209 ) ) خوارى و دونى مسها بر ملا
گر نباشد كى نمايد كيميا ؟
( ( 3210 ) ) نقصها آيينهء وصف كمال
و ان حقارت آينهء عز و جلال