تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
( ( 3211 ) ) ز انكه ضد را ضد كند پيدا يقين ز انكه با سركه پديد است انگبين ( ( 3212 ) ) هر كه نقص خويش را ديد و شناخت اندر استكمال خود دو اسبه تاخت ( ( 3213 ) ) ز ان نمىپرّد به سوى ذو الجلال كاو گمانى مىبرد خود را كمال ( ( 3214 ) ) علتى بدتر ز پندار كمال نيست اندر جانت اى مغرور ضال ( ( 3215 ) ) از دل و از ديده ات بس خون رود تا ز تو اين معجبى بيرون شود ( ( 3216 ) ) علت ابليس انا خيرٌ بُدست وين مرض در نفس هر مخلوق هست ( ( 3217 ) ) گر چه خود را بس شكسته بيند او آب صافى دان و سرگين زير جو ( ( 3218 ) ) چون بشورانى مر او را ز امتحان آب سرگين رنگ گردد در زمان ( ( 3219 ) ) در تك جو هست سرگين اى فتى گر چه جو صافى نمايد مر تو را ( ( 3220 ) ) هست پير راه دان پر فطن باغهاى نفس كل را جوى كن ( ( 3221 ) ) جوى خود را كى تواند پاك كرد ؟ نافع از علم خدا شد علم مرد آب جو سرگين نتابد پاك كرد جهل نفسش را نروبد علم مرد ( ( 3222 ) ) كى تراشد تيغ دستهء خويش را ؟ رو به جراحى سپار اين ريش را ( ( 3223 ) ) بر سر هر ريش جمع آيد مگس تا نبيند قبح ريش خويش كس ( ( 3224 ) ) و آن مگس انديشه ها و آمال تو ريش تو آن ظلمت احوال تو ( ( 3225 ) ) ور نهد مرهم در آن ريش تو پير آن زمان ساكن شود درد و نفير ( ( 3226 ) ) تا نپندارى كه صحت يافته است پرتو مرهم بر آن جا تافته است ( ( 3227 ) ) هين ز مرهم سر مكش اى پشت ريش و آن پرتو دان مدان از اصل خويش اين سخن پايان ندارد اى جوان بشنو اكنون قصه‌اى در ضمن آن