( ( 3211 ) ) ز انكه ضد را ضد كند پيدا يقين
ز انكه با سركه پديد است انگبين
( ( 3212 ) ) هر كه نقص خويش را ديد و شناخت
اندر استكمال خود دو اسبه تاخت
( ( 3213 ) ) ز ان نمىپرّد به سوى ذو الجلال
كاو گمانى مىبرد خود را كمال
( ( 3214 ) ) علتى بدتر ز پندار كمال
نيست اندر جانت اى مغرور ضال
( ( 3215 ) ) از دل و از ديده ات بس خون رود
تا ز تو اين معجبى بيرون شود
( ( 3216 ) ) علت ابليس انا خيرٌ بُدست
وين مرض در نفس هر مخلوق هست
( ( 3217 ) ) گر چه خود را بس شكسته بيند او
آب صافى دان و سرگين زير جو
( ( 3218 ) ) چون بشورانى مر او را ز امتحان
آب سرگين رنگ گردد در زمان
( ( 3219 ) ) در تك جو هست سرگين اى فتى
گر چه جو صافى نمايد مر تو را
( ( 3220 ) ) هست پير راه دان پر فطن
باغهاى نفس كل را جوى كن
( ( 3221 ) ) جوى خود را كى تواند پاك كرد ؟
نافع از علم خدا شد علم مرد
آب جو سرگين نتابد پاك كرد
جهل نفسش را نروبد علم مرد
( ( 3222 ) ) كى تراشد تيغ دستهء خويش را ؟
رو به جراحى سپار اين ريش را
( ( 3223 ) ) بر سر هر ريش جمع آيد مگس
تا نبيند قبح ريش خويش كس
( ( 3224 ) ) و آن مگس انديشه ها و آمال تو
ريش تو آن ظلمت احوال تو
( ( 3225 ) ) ور نهد مرهم در آن ريش تو پير
آن زمان ساكن شود درد و نفير
( ( 3226 ) ) تا نپندارى كه صحت يافته است
پرتو مرهم بر آن جا تافته است
( ( 3227 ) ) هين ز مرهم سر مكش اى پشت ريش
و آن پرتو دان مدان از اصل خويش
اين سخن پايان ندارد اى جوان
بشنو اكنون قصهاى در ضمن آن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 488
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨٨