آسيابان را ببينى چون ازو بيرون شوى
و اندر اينجا هم ببينى چشمت ار بيناستى
عقل ما بر آسيا كى پادشا گشتى چنين
گرنه نفس مردمى از كل خويش اجزاستى
خلاصه جلال الدين در اين ابيات موجوديت انسانى را به آسيابى تشبيه مىكند كه آبهاى حقايق از عقل كلى به سوى آن سرازير مىشود و چون هر آسيابى گنجايشى براى خود دارد ، لذا نمىتوان بيش از آن گنجايش آبى در آسيا روانه ساخت .
وقتى كه راهبر احساس مىكند كه ديگر راهرو توانايى گيرندگى حقايق را ندارد آنها را به همانجا بر مىگرداند كه گرفته بود . گمان مكنيد كه اين زبان مىتواند تمام آن چه را كه در آن جويبار اصلى در جريان است باز گو نمايد ، بلكه زبان براى تفهيم و تعليم است .
آب انبوه حقايق در عالم عقل كلى بىبانگ و بدون تكرار در جريان مىباشد و چون از بارگاه الهى به عقل كلى سرازير شده است باز به همان بارگاه بر گردد .
اما زبان با اين كه عالىترين وسيلهء تعليم و تربيت است ، از آن جهت كه بايستى به وسيلهء كلمات آن چه را كه در درون انسانها مىگذرد باز گو نمايد و آن كلمات بسيار محدود و نارسا مىباشند ، لذا جلال الدين به مقام مناجات بر آمده با يك هيجان روحى عالى مىگويد :
( ( 3092 ) ) اى خدا جان را تو بنما آن مقام
كاندران بىحرف مىرويد كلام
اگر روزى فرا رسد كه به چنين مقامى نائل شوم اين جان پاك به عوض پا از سر براى خود قدم ساخته و با سر به سوى آن عرصهء پهناور ما وراى طبيعت روانه خواهد گشت . اين كدامين عرصه است ؟ عرصهء بسيار پهناور و داراى فضاى روحانى بىكران كه زير بناى تمام هستى است .
اين خيالات وسيعتر از هستى است . اما خيالات انسانى با اين كه دامنهء بسيار وسيعى دارد ، از آن جهان ما وراى طبيعى تنگتر است و به همين جهت است كه خيال