اگر معناى حركت و تحول دائمى را در اجزاء عالم هستى دقت كنيم ، خواهيم ديد اين كه :
هر نفس نو مىشود دنيا و ما
بىخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوى نو نو مىرسد
مستمرى مىنمايد در جسد
بدون نفىهايى كه اثباتهايى را در دنبال دارد و همچنين بدون اثباتهايى كه نفىهايى را پى ريزى مىكند امكان پذير نخواهد بود .
نهايت امر اين است كه اشخاص ساده لوح و آنان كه در ظواهر و نمودهاى جهان هستى غوطه ور شدهاند ، گمان مىكنند كه اين تجزيه ها و تركيبات به همين شكلى كه در قلمرو هستى ديده مىشوند پايان مىپذيرند و نمىدانند كه تركيبات عالىترى در جهان هستى مخصوصاً در موجوديت انسانى صورت مىبندد كه انسان را تا مقام تشبه به خدا مىرساند .
( ( 2868 ) ) جزو جزو خم به رقص است و به حال
عقل جزوى را نموده اين محال
چگونه عقل جزوى مىتواند نشاط و هيجان جهان هستى را دريابد ؟
عقل جزيى كه دائماً سر و كارش با نمودهاى كمى و كيفى و استنتاجات مربوط به محصول حواس ظاهرى است چگونه مىتواند آهنگ جهان هستى را شنيده به رقص و پاى كوبى آنها گوش فرا دهد ؟ بىچاره آن عقلى كه به جاى اين كه حواس را تعديل يا حد اقل آنها را به محدوديت فعاليتشان آگاه بسازد ، خود نيز فريب آنها را خورده و هر حقيقتى را كه از مقابل حواس دور مىشود و حواس به آنها دسترسى ندارد منكر مىشود . به طور حتم حواس انسانى نمىبيند كه در اين جهان چه مىگذرد ؟ آيا حواس انسانى از حقيقت اشياء خبر دارد ؟