تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧

پيش آمدن نقيبان و دربانان از بهر اكرام اعرابى و پذيرفتن هديه او را

باز مىگردم سوى قصهء عرب از بيان راز و سرّ بو العجب ( ( 2773 ) ) آن عرابى از بيابان بعيد بر در دار الخلافه چون رسيد ( ( 2774 ) ) پس نقيبان پيش اعرابى شدند بس گلاب لطف بر رويش زدند ( ( 2775 ) ) حاجت او فهمشان شد بىمقال كار ايشان بد عطا پيش از سؤال ( ( 2776 ) ) پس به دو گفتند يا وجه العرب از كجايى چونى از راه و تعب ؟ ( ( 2777 ) ) گفت وجهم گر مرا وجهى دهيد بىوجوهم چون پس پشتم نهيد ( ( 2778 ) ) اى كه در روتان نشان مهتريست فرّتان خوشتر ز زرّ جعفريست ( ( 2779 ) ) اى كه يك ديدارتان ديدارها اى نثار ديده تان دينارها ( ( 2780 ) ) اى همه ينظر بنور الله شده از بر حق بهر بخشش آمده ( ( 2781 ) ) تا زنيد آن كيمياهاى نظر بر سر مسهاى اشخاص بشر ( ( 2782 ) ) من غريبم از بيابان آمدم بر اميد لطف سلطان آمدم ( ( 2783 ) ) بوى لطف او بيابانها گرفت ذره‌هاى ريگ هم جانها گرفت ( ( 2784 ) ) تا بدين جا بهر دينار آمدم چون رسيدم مست ديدار آمدم ( ( 2785 ) ) بهر نان شخصى سوى نانوا دويد داد جان چون حسن نانوا را بديد ( ( 2786 ) ) بهر فرجه شد يكى تا گلستان فرجهء او شد جمال باغبان ( ( 2787 ) ) همچو اعرابى كه آب از چَه كشيد آب حيوان از رخ يوسف چشيد ( ( 2788 ) ) رفت موسى كآتشى آرد به دست آتشى ديد او كه از آتش برست ( ( 2789 ) ) جست عيسى تا رهد از دشمنان بردش آن جستن به چارم آسمان ( ( 2790 ) ) دام آدم دانهء گندم شده تا وجودش خوشهء مردم شده ( ( 2791 ) ) باز آمد سوى دام از بهر خور ساعد شه يافت او با صد خطر ( ( 2792 ) ) طفل شد مكتب پى كسب هنر بر اميد مرغ و يا لطف پدر