پيش آمدن نقيبان و دربانان از بهر اكرام اعرابى و پذيرفتن هديه او را
باز مىگردم سوى قصهء عرب
از بيان راز و سرّ بو العجب
( ( 2773 ) ) آن عرابى از بيابان بعيد
بر در دار الخلافه چون رسيد
( ( 2774 ) ) پس نقيبان پيش اعرابى شدند
بس گلاب لطف بر رويش زدند
( ( 2775 ) ) حاجت او فهمشان شد بىمقال
كار ايشان بد عطا پيش از سؤال
( ( 2776 ) ) پس به دو گفتند يا وجه العرب
از كجايى چونى از راه و تعب ؟
( ( 2777 ) ) گفت وجهم گر مرا وجهى دهيد
بىوجوهم چون پس پشتم نهيد
( ( 2778 ) ) اى كه در روتان نشان مهتريست
فرّتان خوشتر ز زرّ جعفريست
( ( 2779 ) ) اى كه يك ديدارتان ديدارها
اى نثار ديده تان دينارها
( ( 2780 ) ) اى همه ينظر بنور الله شده
از بر حق بهر بخشش آمده
( ( 2781 ) ) تا زنيد آن كيمياهاى نظر
بر سر مسهاى اشخاص بشر
( ( 2782 ) ) من غريبم از بيابان آمدم
بر اميد لطف سلطان آمدم
( ( 2783 ) ) بوى لطف او بيابانها گرفت
ذرههاى ريگ هم جانها گرفت
( ( 2784 ) ) تا بدين جا بهر دينار آمدم
چون رسيدم مست ديدار آمدم
( ( 2785 ) ) بهر نان شخصى سوى نانوا دويد
داد جان چون حسن نانوا را بديد
( ( 2786 ) ) بهر فرجه شد يكى تا گلستان
فرجهء او شد جمال باغبان
( ( 2787 ) ) همچو اعرابى كه آب از چَه كشيد
آب حيوان از رخ يوسف چشيد
( ( 2788 ) ) رفت موسى كآتشى آرد به دست
آتشى ديد او كه از آتش برست
( ( 2789 ) ) جست عيسى تا رهد از دشمنان
بردش آن جستن به چارم آسمان
( ( 2790 ) ) دام آدم دانهء گندم شده
تا وجودش خوشهء مردم شده
( ( 2791 ) ) باز آمد سوى دام از بهر خور
ساعد شه يافت او با صد خطر
( ( 2792 ) ) طفل شد مكتب پى كسب هنر
بر اميد مرغ و يا لطف پدر