تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
اگر هم مفاهيمى در اين باره مىدانى به آن مفاهيم مغرور مباش - زيرا مفاهيمى كه با تقليد از نياكان در درون انسان وارد شود كوچكترين ارزش را ندارد . چنان كه كودكان ابجد و هوز را با تقليد ياد مىگيرند ولى نمىدانند اين تركيب چه نتايجى در بر خواهد داشت . آن مرد عرب سبو را بر مىدارد روز و شب به سير خود به سوى خليفه ادامه مىدهد . او براى حفظ سبو از آفات شكننده مىلرزيد تا بالاخره سبو را به شهر بغداد رسانيد ، اما زن درد چه حال بود ؟ زن در همه احوال با خدا نيايش مىكرد ، مىگفت : اى خدا اين سبو را تا بارگاه خليفه سالم برسان ، اين آب ما را از دستبرد افراد پست محفوظ بدار ، اى خدا تو خود اين گوهر ناياب را به آن درياى جود و كرم برسان . اگر چه شوهر من خود بسيار زيرك و آگاه است ، ولى گوهرى را كه مىبرد هزاران دشمن در دنبال دارد . آن چه كه شوهر من به همراه خود مىبرد گوهر نيست بلكه آب كوثر است ، اين آب قطره‌اى از كوثر است كه اصل گوهرها است . با نيايشهاى زن و ناله هاى او و اندوه مرد و دقت كارى او بالاخره سبو بدار الخلافه مىرسد . اما مرد عرب در آن جا چه ها مىبيند ؟ بارگاهى بس عظيم و پهناور كه اهل حاجت احتياجات خود را به آن جا آورده و باز گو مىكنند . ارباب احتياج با گفتن مقاصد خود عطا و بخششها دريافته با وجد و شعف راه خود را پيش مىگيرند . آن بارگاه مانند ابر پر باران همه را سيراب مىكند ، يا مانند خورشيد بدون كوچكترين دريغ نور افشانى مىكند . آن جا گبر و مؤمن و زشت و زيبا بدون كوچكترين تفاوت راه يافته و به مراد خود مىرسند .