در نمد دوختن زن سبوى آب را و مهر بر وى نهادن از اعتقاد
( ( 2720 ) ) مرد گفت آرى سبو را سر ببند
هين كه اين هديه است ما را سودمند
( ( 2721 ) ) در نمد در دوز تو اين كوزه را
تا گشايد شه به هديه روزه را
( ( 2722 ) ) كاين چنين اندر همه آفاق نيست
جز رحيق و مايهء اذواق نيست
( ( 2723 ) ) ز انكه ايشان ز آبهاى تلخ و شور
دائما پر علتند و نيم كور
( ( 2724 ) ) مرغ كآب شور باشد مسكنش
او چه داند جاى آب روشنش ؟
( ( 2725 ) ) اى كه اندر چشمهء شور است جات
تو چه دانى شط و جيحون و فرات ؟
( ( 2726 ) ) اى تو نارسته از اين فانى رباط
تو چه دانى صحو و سكر و انبساط ؟
( ( 2727 ) ) ور بدانى نقلت از اَبّ و جداست
پيش تو اين نامها چون ابجد است
( ( 2728 ) ) ابجدا و هوز چه فاش است و پديد
بر همه طفلان و معنى بس بعيد
( ( 2729 ) ) پس سبو برداشت آن مرد عرب
در سفر شد مىكشيدش روز و شب
( ( 2730 ) ) بر سبو لرزان بد از آفات دهر
هم كشيدش از بيابان تا به شهر
( ( 2731 ) ) زن مصلَّى باز كرده از نياز
رب سلم ورد كرده در نماز
( ( 2732 ) ) كه نگه دار آب ما را از خسان
يا رب اين گوهر بدان دريا رسان
( ( 2733 ) ) گر چه شويم آگهست و پر فن است
ليك گوهر را هزاران دشمن است
( ( 2734 ) ) خود چه باشد گوهر آب كوثر است
قطرهاى ز ان آب اصل گوهر است
( ( 2735 ) ) از دعاهاى زن و زارى او
وز غم مرد و گرانبارى او
( ( 2736 ) ) سالم از دزدان و از آسيب سنگ
برد تا دار الخلافة بىدرنگ
( ( 2737 ) ) ديد درگاهى پر از انعامها
اهل حاجت گستريده دامها
( ( 2738 ) ) دمبه دم هر سوى صاحب حاجتى
يافته ز ان در عطا و خلعتى
( ( 2739 ) ) بهر گبر مؤمن و زيبا و زشت
همچو خورشيد و مطر بل چون بهشت
( ( 2740 ) ) ديد قومى در نظر آراسته
قوم ديگر منتظر بر خاسته
( ( 2741 ) ) خاص و عامه از سليمان تا به مور
زنده گشته چون جهان از نفخ صور