است . واقعاً با يك توجه كامل انسان احساس مىكند كه مانند جلال الدين چارهاى جز اين ندارد كه بگويد :
پروردگارا اين خم و كوزهء پر از آلودگىها و تبه كارهاى مرا بپذير و مرا از بارگاه ربوبيت خود مأيوس مفرماى .
چرا اين كوزهء موجوديت انسانى پر از آبهاى شور و ناگوار است ؟ زيرا اين حواس كه ما داريم به منزلهء منفذهايى هستند كه نيك و بد و واقع و غير واقع را به درون ما منتقل مىسازند و ما همه گمان مىكنيم همه اين اندوخته ها به وسيله حواس به سود ما و مطابق واقعيات و بايستگىها و شايستگىهاى ما است .
ولى نسيمهايى كه لحظاتى مانند نفحات ربانى در روزگاران مىوزد ، در دل ما اين حقيقت را شكوفان مىكند كه كوزهء كالبد جسمانى ما پر از آب شور و كثافات است .
ولى باز عنايت خداوندى به اين كفايت نمىكند كه ما را در وادى حيرت سر گردان رها كند ، بلكه مىگويد : به سوى من بيا ، تو اگر اين حقيقت را درك كنى كه از آن منى . و اين اصل را دريابى :
چنان لطف او شامل هر تن است
كه هر بنده گويد خداى من است
من دست تو را تا كوى خود مىگيرم و تو را تا بارگاه خودم رهسپار مىكنم . اين حواس تو كه دهانه هايى براى ورود كثافات و آلودگى و آبهاى شور است ، منافذى براى اتصال به درياى بىپايان رحمت من خواهد گشت .
تفسير ابيات
زن شوهر خود را راهنمايى مىكند و مىگويد : ما سبويى داريم كه پر از آب است و اين است تمام سرمايهء هستى ما ، در بيابان هم بهتر از اين آبى پيدا نمىشود اين سبوى آب را بردار و به سوى خليفهء بغداد روانه شو و بگو كه : ما چيزى جز اين در دستگاه هستى نداريم .
« غايه الجود بذل الموجود » .
( نهايت جود بخشيدن موجود است . )