حقير ديدن خصمان ناقه را ، چون حق تعالى خواهد لشكرى را هلاك گرداند در نظر ايشان خصمان را حقير مىنمايد « وَيُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ الله أَمْراً كانَ مَفْعُولًا » 8 : 44
بشنو اكنون قصهء صالح روان
بگذر از صورت طلب معنىّ آن
ز انكه صورت بين نبيند عاقبت
عاقبت بينى بيابى عافيت
( ( 2509 ) ) ناقهء صالح به صورت بد شتر
پى بريدندش ز جهل آن قوم مُرّ
( ( 2510 ) ) از براى آب جو خصمش شدند
آب كور و نان كور ايشان بدند
( ( 2511 ) ) ناقة الله آب خورد از جوى ميغ
آب حق را داشتند از حق دريغ
( ( 2512 ) ) ناقهء صالح چو جسم صالحان
شد كمينى در هلاك طالحان
( ( 2513 ) ) تا بران امت ز حكم مرگ و درد
ناقة الله و سقياها چه كرد ؟
( ( 2514 ) ) شحنهء قهر خدا ز ايشان بجست
خونبهاى اشترى شهرى درست
روح صالح بر مثال اشتريست
نفس گمره مر و را چون پى بريست
( ( 2515 ) ) روح همچون صالح و تن ناقه است
روح اندر وصل و تن در فاقه است
( ( 2516 ) ) روح صالح قابل آفات نيست
زخم بر ناقه بود بر ذات نيست
( ( 2518 ) ) روح صالح قابل آزار نيست
نور يزدان سغبهء كفار نيست ( 1 ) ( ( 2519 ) ) حق از آن پيوست با جسمى نهان
تاش آزارند و بينند امتحان
( ( 2520 ) ) بىخبر كآزار اين آزار اوست
آب اين خم متّصل با آب جوست
( ( 2521 ) ) ز ان تعلق كرد با جسمش إله
تا كه گردد جمله عالم را پناه
( ( 2517 ) ) كس نيابد بر دل ايشان ظفر
بر صدف آيد ضرر نى بر گهر
هامش
( 1 ) سبغه ، از سغب به معناى گرسنگى است ولى با نظر به مضمون بيت به معناى در اختيار قرار گرفتن است ، يعنى نور خدايى كه روح صالح شعاعى از آن است در اختيار كفار قرار نمىگيرد كه آن را بيازارند . .