( ( 2334 ) ) گر نبودى دام او افسون مار
كى فسون مار را گشتى شكار
( ( 2335 ) ) مرد افسون گر ز حرص و كسب و كار
در نيابد آن زمان افسون مار
( ( 2336 ) ) مار گويد اى فسونگر هين و هين
آن خون ديدى فسون من ببين
( ( 2337 ) ) تو به نام حق فريبى مر مرا
تا كنى رسواى شور و شر مرا
( ( 2338 ) ) نام حقم بست نى آن راى تو
نام حق را دام كردى واى تو
( ( 2339 ) ) نام حق بستاند او تو داد من
من بنام حق سپردم جان و تن
( ( 2340 ) ) تا به زخم من رگ جانت برد
يا تو را چون من به زندانت برد
( ( 2341 ) ) زن از اين گونه خشن گفتارها
خواند بر شوى خود او طومارها
مرد چون اين طعنها از زن شنفت
مستمع شو بعد از آن بين تا چه گفت
روايت
« القناعة كنز لا تفنى » ( 1 ) ( قناعت گنجى است كه فنا پذير نيست . )
( ( 2338 ) ) نام حقم بست نى آن راى تو
نام حق را دام كردى واى تو
( ( 2339 ) ) نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن
نابخردان گاهى با نام حق و حقيقت دست و پاى ساده لوحان را مىبندند
هنگامى كه انسان در پرستش بت درونى مستغرق گشت ، تمام موجودات جهان هستى را اعم از انسان و غير انسان به منزلهء وسيله هايى براى خود مىبيند ، اين تبه كارى اجازه مىدهد كه حتى خدا را هم وسيلهء سوء استفادهء مادى خود قرار بدهد .
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، كلمات قصار ، ج 3 . .