نصيحت كردن زن مر شوى را كه سخن افزون از مقام و قدر خود مگو كه * ( لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ) 61 : 2 كه اين سخنها اگر چه راست است اما اين مقام تو را نيست و سخن فوق مقام زيان دارد
( ( 2315 ) ) زن بر او زد بانگ كاى ناموس كيش
من فسون تو نخواهم خورد بيش
( ( 2316 ) ) ترّهات از دعوى و دعوت مجو
رو سخن از كبر و از نخوت مگو
( ( 2317 ) ) چند حرف طمطراق و كار و بار
كار و حال خود ببين و شرم دار
نخوت و دعوى و كبر و ترّهات
دور كن از دل كه تا يا بى نجات
( ( 2318 ) ) كبر زشت و از گدايان زشتتر
روز سرد برف و آن كه جامه تر
( ( 2319 ) ) چند آخر دعوى و باد و بروت
اى تو را خانه چو بيت العنكبوت
( ( 2320 ) ) از قناعت كى تو جان افروختى
از قناعتها تو نام آموختى
( ( 2321 ) ) گفت پيغمبر قناعت چيست ؟ گنج
گنج را تو وا نمىدانى ز رنج
( ( 2322 ) ) اين قناعت نيست جز گنج روان
تو مزن لاف اى غم و رنج روان
( ( 2323 ) ) تو مخوانم جفت و كمتر زن بغل
جفت انصافم نيم جفت دغل
( ( 2324 ) ) از چه دم از شاه و از بگ مىزنى
در هوا چون پشه را رگ مىزنى
( ( 2325 ) ) با سگان بر استخوان در چالشى
چون نى اشكم تهى در نالشى
( ( 2326 ) ) سوى من منگر به خوارى سست سست
تا نگويم آن چه در رگهاى توست
( ( 2327 ) ) عقل خود را از من افزون ديده اى
تو من كم عقل را چون ديده اى
( ( 2328 ) ) همچو گرگ زشت اندر ما مجه
اى ز ننگ عقل تو بىعقل به
( ( 2329 ) ) چون كه عقل تو عقيلهء مردم است
آن نه عقلست آن كه مار و كژدم است
( ( 2330 ) ) خصم ظلم و مكر تو الله باد
دست مكر تو ز ما كوتاه باد
( ( 2331 ) ) هم تو مارى هم فسونگر اى عجب
مار گير و مارى اى ننگ عرب
( ( 2332 ) ) زاغ اگر زشتى خود بشناختى
همچو برف از درد و غم بگداختى
( ( 2333 ) ) مرد افسونگر بخواند چون عدو
او فسون بر مار و مار افسون بر او