تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
آن چنان ارزيابى كنى كه تلخىها هم تا آن جا كه اختيارى نباشد جزو زندگانى در آيد ، يعنى براى خود بپذيرى كه زندگانى مقدارى بنقاط منفى دارد كه نمايندهء حالت منفى زندگى ( مرگ است ) در اين صورت مرگ براى تو تلخ نبوده بلكه با يك محاسبهء الهى كه مرگ را بعنوان يك پل براى عبور بسوى بارگاهش معرفى فرموده است ، شيرين و لذت بار خواهى ديد . پس ملاحظه مىكنى كه دردها فرستادگان مرگاند ، از اين فرستادگان روىگردان مباش و نيز بدان كه هر كس كه در اين دنيا زندگانى خود را بر مبناى لذت قرار دهد مرگ بسيار تلخى در انتظار او خواهد بود . كسى كه زندگانى خود را بر پرستش بدن مادى شالوده ريزى نمايد ، او نمىتواند در اين دنيا شخصيت روحى خود را بثمر برساند و از اين دنيا روح با عظمتى با خود ببرد ، بلكه بمضمون آن رباعى كه بخيام نسبت مىدهند :
ز ان پيش كه بر سرت شبيخون آرند فرماى كه تا بادهء گلگون آرند تو زر نه‌اى اى غافل نادان كه تو را در خاك نهند و باز بيرون آرند
مقصود در اين دو بيت انكار معاد نيست ، بلكه نهايت سقوط آدمى است كه به پستترين درجات نزول كرده گويى موجوديتى نخواهد داشت كه قابل عرضه كردن در بارگاه خداوندى باشد . آرى : تو كه در اين زندگانى موجوديت طلائى نساخته‌اى ، چه توقعى دارى كه از اين دنيا جان گران بهايى را با خود ببرى . اين را هم بارها در عمر خود ديده‌اى كه هنگامى كه گوسفندان را از مراتع مىآورند هر يك از آنها كه فربه تر است بكشتارگاه مىبرند و هر كدام كه فربه تر است تلخى كارد در او تلخى بيشترى ايجاد مىكند . سپس آن مرد اعرابى مىگويد : اى همسر ماه روى من ، شبهاى زندگانى را سپرى نموده بامداد عمر ما كه پايان زندگانى و آغاز سراى ابديت است فرا رسيده است ، تو اكنون افسانهء اين زندگانى گذشته