شكنجه چيز ديگرى را براى ما نيندوختهاى . اين قناعت كه پيغمبر آن را گنج ناميده است در حقيقت جز گنج روان چيزى نيست ، ولى تو كه در اين باره چيزى نمىدانى و مرد عمل نيستى ، نبايد لاف بزنى - زيرا تو به جاى اين كه گنج روانى براى ما بيندوزى ، به روان انسانى رنج و مشقتى .
تو تكيهء كلام خود را جفت بودن با من نمودهاى ، من كه از نظر درونى و تفكرات غير از تو هستم ، چگونه مىتوانم جفت تو باشم ؟ تو مىخواهى زندگانى را دغل و دروغ معرفى نمايى . تو كه در هوا پشه را رگ مىزنى ، از شاه و بيگ نمىتوانى دم بزنى .
فقر و تيره بختى ترا به گلاويز شدن با سگان مشغول ساخته و مانند نى شكم خالى هى ناله مىكنى .
براى اين كه من تمام رازهاى درونى ترا فاش نكنم به من با خوارى نگاه مكن . تو از كثرت خود پرستى خود را خردمند مىپندارى و من بىچاره را هم كه عقل مىدانى . مانند گرگهاى تبه كار به روى من جست و خيز مكن ، اى شوهرى كه بىعقلى و جنون از وضع و كيفيت عقل ادعايى تو بهتر است .
از آن جهت كه عقل تو باعث مزاحمت و بند پاى مردم است تو نبايد آن را عقل بنامى ، بلكه اين مار و كژدم است كه به هر كس برسد نيشى در او فرو مىبرد .
خدا خصم ستم و حيله پردازىهاى تو باد ، دست مكر و حيله هاى تو از ما كوتاه باد . حال تو بسيار شگفت انگيز است - زيرا تو هم مارى و هم افسونگر .
بد بختى تو در همين است كه از زشتى خود اطلاعى ندارى « زيرا اگر كسى از زشتى خود با خبر باشد به هر شكلى كه ممكن است در بر طرف كردن آن زشتى مىكوشد » چنان كه اگر زاغ زشت از نازيبايى خود خبرى داشت مانند برف از درد و غم مىگداخت . آن مارگير نادان بر مار افسون مىخواند ، نمىداند كه مار هم او را افسون مىكند . اگر خود او با افسون دامى در راه مار نمىگسترد چگونه خود شكار افسون مار مىگشت ؟ مرد مارگير از جهت شدت حرص و طمع در آن موقع كه بساط افسون را مىگستراند ، نمىداند كه مار هم در انديشهء افسون براى اوست . مار در درون خود مىگويد : اى افسونگر ساده لوح ، اين است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 174
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٧٤