داد حق عمرى كه هر روزى از او كس نداند قيمت آن را جز او
قيمت عمر را دريابيم
حافظ مىگويد :
هنگام تنگدستى در عيش كوش و مستى
كاين كيمياى هستى قارون كند گدا را
و نيز مىگويد :
بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى
فرصتى دان كه ز لب تا به دهان اين همه است
لحظات عمر ما از آينده فرا مىرسد و در گذشته مىخزد ، ما توجهى به اين نداريم كه با گذشت ساليان عمر چه سرمايهء گران بهايى را از دست مىدهيم . اين عدم توجه از دو عامل عمده ناشى مىشود 1 - نادانى ما به موجوديت انسانى و ارزش آن . بسيار اندك است شمارهء آن اشخاص كه بدانند براى چه آمدهاند ؟ و از كجا آمدهاند ؟ و به كجا روانه هستند ؟ و مادامى كه براى يك انسان اين سؤالات سه گانه مطرح نشود و پاسخ قانع كنندهاى به آنها آماده نسازد ، نخواهد فهميد كه انسان چيست و هدف زندگى او كدامست ؟ 2 - ممكن است با اينكه متوجه عظمت موجوديت انسانى گشته و بداند كه سرمايهء بسيار كلانى در اختيار او گذاشته شده است ، ولى از آن جهت كه سپرى گشتن عمر انسان لحظه به لحظه و كم كم صورت مىگيرد ، انسان به اين لحظات اعتنايى نمىكند و آنها را داراى ارزش نمىداند . او به اين لحظات مانند دانه هاى گندم مىنگرد ، چنان كه دانه هاى گندم يك به يك داراى هيچ گونه ارزش نمىباشد ، همچنين لحظات عمر يك به يك به نظر ناچيز آمده و انسان اعتنايى به گذشت زمان نمىكند .