تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
هم بدان كه خدا از همهء اينها تواناتر است . سپس حضرت فرمود : در دست تو شش عدد سنگ است و درست گوش فرا ده و صداى تسبيح آنها را بشنو . از ميان مشت آن مرد تبه كار سنگها بصدا در آمده كلمهء شهادتين را گفتند . هنگامى كه اين صدا را ابو جهل شنيد از خشم و كينه سنگها را بر زمين زده گفت : مانند تو ساحرى وجود ندارد ، تو بزرگ ساحران هستى . سنگها را از دست انداخت و رو به خانه خويش رفت ، او راه پيامبر را نپذيرفت و رفت و در چاه جهالت سر نگون گشت . باز به سوى زندقه و كفر و نادانى خود گرائيد . خاك بر فرق چنين انسان تبه كار باد كه كور و از درگاه الهى رانده شده بود ، ديده گان او مانند ديده گان شيطان بود كه فقط خاك مىديد و نمىفهميد كه همين خاك كه آدم از آن ساخته شده است چه گوهر گران بهايى در بر دارد .