فراوانى از رازهاى طبيعت و انسان در دقايق محدودى صورت گرفته است ؟ پس نبايستى ما اشتباه نموده بگوييم : يك سال از عمر كه چيزى نيست و هنوز عمر باقى است ، من جوانم . اينها يك عده جملات فريبنده است كه عظمت عمر انسانى را در نتيجهء ناهشيارى ساقط مىكند .
( ( 2197 ) ) كاين منى از وى رسد دم دم مرا
پس و را بينم چو اين شد كم مرا
اگر هشيار باشيد كاستن عمر را احساس نخواهيد كرد
مگر اين جويبار عمر از او نمىرسد ؟ مگر اين قطرات زندگانى از ابر رحمت الهى كه بدرياى بىنهايت او متصل است نمىبارد ؟ درست است كه ما در ظاهر طبيعت و مطابق جريانات آن ، عمر را رو به كاهش مىبينيم و درك مىكنيم كه « هر دم از عمر مىرود نفسى » ولى اگر با يك نگاه نافذ به پشت پردهء اين جريان معمولى طبيعت بنگريم ، خواهيم ديد : اين پديده كه « من » طبيعى ما رو به كاهش مىرود ، در حقيقت به منزلهء باز شدن كودك از شير مادر است كه در مقابل با محروميت از شير غذاهاى مقوىتر و متنوعتر و لذيذتر جاى آن شير را مىگيرد . يا به عبارت ديگر « من » طبيعى در صورتى كه انسان آگاهانه در اين دنيا زندگى كند كاهش نمىيابد ، بلكه در آن روى « من » كه شعاعى از پيشگاه الهى است ادغام مىشود و تكامل خود را مىپيمايد .
( ( 2187 ) ) گفت اى بوده حجابم از إله
اى مرا تو راه زن از شاه راه
ميان خود و خدا يك عمر از روى جهالت حجاب نيندازيم
بتهوون آلمانى موسيقى را يك عمر آن چنان پرستيد و آن چنان « من » خود را در راه او باخت كه گويى در جهان هستى انگيزه و هدفى غير از موسيقى و همان سمفونىهاى