بقيهء قصهء پير چنگى و پيغام رسانيدن به او
( ( 2161 ) ) باز گرد و حال مطرب گوش دار
ز آنك عاجز گشت مطرب ز انتظار
( ( 2162 ) ) بانگ آمد مر عمر را كاى عمر
بندهء ما را ز حاجت باز خر
( ( 2163 ) ) بندهاى داريم خاص و محترم
سوى گورستان تو رنجه كن قدم
( ( 2164 ) ) اى عمر برجه ز بيت المال عام
هفت صد دينار در كف نه تمام
( ( 2165 ) ) پيش او بر كاى تو ما را اختيار
اين قدر بستان كنون معذور دار
( ( 2166 ) ) اين قدر از بهر ابريشم بها
خرج كن چون خرج شد اينجا بيا
( ( 2167 ) ) پس عمر ز آن هيبت آواز جست
تا ميان را بهر اين خدمت ببست
( ( 2168 ) ) سوى گورستان دوان شد او بسى
غير آن پير او نديد آن جا كسى
( ( 2170 ) ) گفت اين نبود دگر باره دويد
مانده گشت و غير آن پير او نديد
( ( 2171 ) ) گفت حق فرموده ما را بندهاى است
صافى شايسته و فرخندهاى است
( ( 2172 ) ) پير چنگى كى بود خاص خدا ؟
حبّذا اى سرّ پنهان حبّذا
( ( 2173 ) ) بار ديگر گرد گورستان بگشت
همچو آن شير شكارى گرد دشت
( ( 2174 ) ) چون يقين گشتش كه غير پير نيست
گفت در ظلمت دل روشن بسى است
( ( 2175 ) ) آمد و با صد ادب آن جا نشست
بر عمر عطسه فتاد و پير جست
( ( 2176 ) ) مر عمر را ديد و ماند اندر شگفت
عزم رفتن كرد و لرزيدن گرفت
( ( 2177 ) ) گفت در باطن خدايا از تو داد
محتسب بر پير كى چنگى فتاد
( ( 2178 ) ) چون نظر اندر رخ آن پير كرد
ديد او را شرمسار و روى زرد
( ( 2179 ) ) پس عمر گفتش مترس از من مرم
كت بشارتها ز حق آورده ام
( ( 2180 ) ) چند يزدان مدحت خوى تو كرد
تا عمر را عاشق روى تو كرد
( ( 2181 ) ) پيش من بنشين و مهجورى مساز
تا به گوشت گويم از اقبال راز
( ( 2182 ) ) حق سلامت مىكند مىپرسدت
چونى از رنج و غمان بىحدت