تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
معروف او وجود ندارد ، با اين حال مىگويند : او گاهى مىگفت : خداوند مثل من مرد بد بختى را نيافريده است . آرى بياييد هيچ يك از مزاياى جهان مادى را از حدود خود منحرف نسازيم ، آنها را نپرستيم اگر چه خود « من » بوده باشد ، آخر قبلهء ما « من » نيست قبلهء ما ثروت نيست ، زيبايىهاى زود گذر زيبايان نيست ، مقام و جاه و شهوت نيست ، بطور كلى هر چيزى كه در زندگانى از ارزش حقيقى خود بالاتر رفت و توانست « شخصيت » ما را بخرد ، همان چيز ميان ما و خدا حجابى است كه مانع گرايش و پرستش خدا خواهد بود .

تفسير ابيات

عمر صدايى شنيد كه مىگويد : برخيز و برو و بندهء ما را درياب و احتياج او را روا كن . ما بنده‌اى داريم ، تو بايستى او را در گورستان پيدا كنى ، از بيت المال هفت صد دينار بردار و به آن مرد بده و اعتذار بجوى و بگو : در مقابل آن ابريشم بها كه مىخواستى اين وجه را بپذير ، همين كه تمام شد دوباره به همين جا بيا . عمر از هيبت چنين آواز حيرت انگيز بر جست و سوى گورستان روانه شد ، او همان پول را در كمر بسته دور گورستان را مىگشت ، هر چه گشت جز همان پير كس را نديد ، با خويشتن گفت : كسى را كه مأمور پيدا كردنش هستم اين مرد نيست ، باز دويد ، بالاخره غير از آن پير كسى را نديد . او دوباره با خويشتن مىگفت : من در آن صداى الهى چنين شنيدم كه مىگفت : برو آن بندهء ما را درياب ، او بندهء صاف و شايسته و فرخنده‌اى است . اين مرد كه من مىبينم يك پير چنگى است ، چگونه مىتواند اين پير چنگى مرد خدا بوده باشد ؟ هنگامى كه از گشتن خسته شد و كسى را نديد ، يقين كرد كه اين پير مرد همان بندهء خدا است كه به او سفارش شده است ، اين دفعه وضع روانى عمر عوض شد و گفت :