( ( 2183 ) ) نك قراضهء چند ابريشم بها
خرج كن اين را و باز اين جا بيا
( ( 2184 ) ) پير اين بشنيد و بر خود مىطپيد
دست مىخاييد و جامه مىدريد
( ( 2185 ) ) بانگ مىزد اى خداى بىنظير
بس كه از شرم آب شد بىچاره پير
( ( 2186 ) ) چون بسى بگريست و از حد رفت درد
چنگ را زد بر زمين و خرد كرد
( ( 2187 ) ) گفت اى بوده حجابم از إله
اى مرا تو راه زن از شاه راه
( ( 2188 ) ) اى بخورده خون من هفتاد سال
اى ز تو رويم سيه پيش كمال
( ( 2189 ) ) اى خداى با عطاى با وفا
رحم كن بر عمر رفته در جفا
( ( 2190 ) ) داد حق عمرى كه هر روزى از او
كس نداند قيمت آن را جز او
( ( 2191 ) ) خرج كردم عمر خود را دم به دم
در دميدم جمله را در زير و بم
( ( 2192 ) ) آه كز ياد ره و پردهء عراق
رفت از يادم دم تلخ فراق
( ( 2193 ) ) واى از ترى زير افكند خرد
خشك شد كشت دل من دل بمرد
( ( 2194 ) ) واى كز آواز اين بيست و چهار
كاروان بگذشت و بىگه شد نهار
( ( 2195 ) ) اى خدا فرياد زين فرياد خواه
داد خواهم نى ز كس ، از داد خواه
( ( 2196 ) ) داد خود از كس نيابم جز مگر
ز آن كه او از من به من نزديكتر
( ( 2197 ) ) كين منى از وى رسد دم دم مرا
پس و را بينم چو اين شد كم مرا
( ( 2198 ) ) همچو آن كو با تو باشد زر شمر
سوى او دارى نه سوى خود نظر
همچنين در گريه و در ناله او
مىشمردى جرم چندين ساله او
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 122
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٢٢