تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
ياران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حيرت فرو رفتند كه اين ستون بىجان چگونه به ناله در آمده است ؟ پيامبر از ستون مىپرسد كه براى چه اين گونه شيون و زارى مىكنى ؟ ستون پاسخ مىدهد كه از جدايى تو دل خون گشته‌ام . اى جان جهان هنگامى كه از من جدا مىگشتى و از مسجد بيرون مىرفتى از فراق تو جانم بر لب مىآمد ، اكنون كه مىخواهى مرا به كلى رها كنى چگونه ناله نكنم ؟ پيامبر در مقابل ناله و زارى ستون مىگويد : آيا دلت مىخواهد ترا نخلى كنند و همگان از ميوهء تو بهره مند شوند ؟ آيا دلت مىخواهد ترا در آن دنيا به شكل سروى در آورند و هميشه براى ابد تازه و سر سبز و خرم باشى ؟ ستون مىگويد : من اين مزاياى وجودى را نمىخواهم من آن وجود ازلى و ابدى را مىخواهم كه فنا را بر آن راهيابى نيست . اين بود گفتار ستون بىجان . اى انسان غافل اين گفتار را بشنو و به خود بيا و از چوب كمتر مباش . ستون را در زمين دفن كردند تا مانند مردم در روز رستاخيز سر از خاك بيرون آورد . هر موجودى كه تكامل خود را به دست آورد ، ديگر جريانات طبيعى اين جهان با او كارى ندارد ، زيرا كارهايى را كه مىبايست به حكم موجوديت طبيعى خود انجام بدهد به پايان رسيده است . كسى كه از يزدان پاك براى خود در نتيجهء رياضت و تكاپو در رشد شخصيت كارى گرفت ديگر او كارى در اين جهان پر آشوب ندارد . اكنون بشنويد داستان انكار بىچارگان را كه نالهء ستون را انكار مىكنند ، نمىتوانند اين پديده را تصديق نمايند ، گروه ديگرى هم در زبان مىگويند : آرى ستون هم مىتواند ناله كند ، ولى اين يك تصديق ظاهرى و تزوير و ريائى بيش نيست ، اين تصديق براى آن است كه از گروه منافقين محسوب نگردند . اگر در اين دنيا گروهى از با خبران و مطلعين از اسرار امر « كن » ( باش )
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 114 | محمد تقي جعفري