نابينايان نه مىتوانند بكارند و نه مىتوانند درو كنند ، نه تجارتى مىدانند نه عمارتى را مىتوانند بسازند .
بلكه اين قهرمانان الهى تاريخ هستند كه براى بشر زندگانى را هموار مىنمايند .
اگر اين عاشقان عقل نظرى و اصطلاح بافى و استدلال كنندگان بىاطلاع از حقايق ، بوجدان پاك و روح عالى انسانهاى بينا و روشن ضمير تكيه نمىكردند ، چوب استدلال آنان در مقابل حقايق ياراى مقاومت نداشت .
اينان نمىدانند كه دائماً درختى هستند كه تا آخرين برگهايش از آب زمين سيراب مىگردد .
همين آب زمينى با اين كه در روى شاخه ها و ساقه ها و برگهاى درخت نمودار نيست ، جان گياهان و درختان و جانداران را تشكيل مىدهد .
اين آب گوارا عبارت است از دريافتهاى مردان الهى كه به معلومات ناقص بشرى كه مولود استدلالات حرفهاى مىباشد آب مىدهد و آن را تنظيم نموده و آمادهء بهره بردارى مىسازد .
مىدانيد اين عصا كه من از آن صحبت مىكنم چيست ؟ اين عصا كه كوران متفكرنما به دست مىگيرند همان قياس و استدلالهاى حرفهاى است .
اين عصا را كه به دست انسانها داده است ؟ خدا . براى چه ؟ براى اين كه مادامى كه نابينا هستند و در آن جا كه چشمانشان نمىبيند عصا را وسيلهء رفتار خود قرار دهند .
اى بىخردان شما از خشم اين كه چرا اين عصا اصول عاليه را نشان نمىدهد بر گشتهايد و آن را بروح عالى خود فرود آورده در صدد مبارزه با خدا در آمدهايد .
آرى ، اى مردم نادان عصائى كه اسباب جنگ و ستيز باشد آن ديگر براى شما عصا نيست ، بلكه سلاحى است كه با آن پاى خود را مىبريد ، بلكه با آن عصا مىخواهيد خود عصا را هم بشكنيد . پس اين عصا را بشكنيد كه ديگر به درد راهبرى نمىخورد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 116
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١١٦