تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
( ( 2153 ) ) با زبان گر چه كه تهمت مىنهند دست و پاهاشان گواهى مىدهند ( ( 2154 ) ) سنگها اندر كف بو جهل بود گفت اى احمد بگو اين چيست زود ؟ ( ( 2155 ) ) گر رسولى چيست در مشتم نهان ؟ چون خبر دادى ز راز آسمان ( ( 2128 ) ) پاى استدلاليان چوبين بود پاى چوبين سخت بىتمكين بود

آيا پاى استدلاليان چوبين بود ؟

اين است بزرگترين بحثى كه ميان عقليون از يك طرف و حسيّون از طرف ديگر و شهوديان از طرف سوم از قديمىترين دوره ها تا كنون ادامه داشته است و چه مناقشات و مشاجرات فراوانى كه در آنها رخ نداده است ؟ آن چه كه به نظر مىرسد اين است كه گاهى گروهى از طبقات نامبرده مقصود گروه ديگر را درك ننموده شروع به هجوم كرده‌اند ، گاهى مناقشات لفظى جاى كنجكاوى واقعى را گرفته است . گاه ديگر لجاجت باعث مخفى شدن حقايق از نظر گروه هاى مزبور شده است . . . خلاصه در اين مسئله كه آيا در اين جهان براى شناسايى حقايق شهود لازم است يا استدلال ، افراطگرىهاى زياد و تفريط جويىهاى فراوانى رخ داده است . جلال الدين بارها در اين كتاب در بارهء فلسفه گويى و ابراز علاقه به استدلال گفتگو نموده است و تقريباً مىتوان گفت : روش عقل جزيى را كه دائماً در جستجوى استدلال است محكوم مىكند . در اين مسئله چند مطلب مهم وجود دارد كه مىتوانيم آنها را تا حدودى بررسى نماييم :

1 - موجوديت انسان داراى دو ركن اساسى است :

يك - دانستن . دو - روش و عمل . كيست كوچكترين ترديد داشته باشد در اين كه انسان احتياج مبرم به دانستن دارد ؟ اين دانش است كه ما را مىتواند به شئون زندگانى در اين جهان آشنا بسازد .