ناليدن ستون حنانه از فراق پيغمبر صلى الله عليه و آله كه جماعت انبوه شدند كه ما روى مبارك تو را چون بر آن نشستهاى نمىبينيم و منبر ساختند و شنيدن رسول خدا نالهء ستون را به صريح و مكالمات آن حضرت با آن
( ( 2113 ) ) استن حنّانه از هجر رسول
ناله مىزد همچو ارباب عقول
در ميان مجلس وعظ آن چنان
كز وى آگه گشت هم پير و جوان
در تحير مانده اصحاب رسول
كز چه مىنالد ستون با عرض و طول
( ( 2114 ) ) گفت پيغمبر چه خواهى اى ستون ؟
گفت جانم از فراقت گشت خون
از فراق تو مرا چون ساخت جان
چون ننالم بىتو اى جان جهان ؟
( ( 2115 ) ) مسندت من بودم از من تاختى
بر سر منبر تو مسند ساختى
پس رسولش گفت كاى نيكو درخت
اى شده با سرّ تو هم راز بخت
( ( 2116 ) ) گر همىخواهى تو را نخلى كنند
شرقى و غربى ز تو ميوه چنند ؟
( ( 2117 ) ) يا در آن عالم حقت سروى كند
تا تر و تازه بمانى تا ابد
( ( 2118 ) ) گفت آن خواهم كه دايم شد بقاش
بشنو اى غافل كم از چوبى مباش
( ( 2121 ) ) هر كه را باشد ز يزدان كار و بار
يافت بار آن جا و بيرون شد ز كار
( ( 2122 ) ) و آن كه او را نبود از اسرار داد
كى كند تصديق او نالهء جماد ؟
( ( 2125 ) ) صد هزاران ز اهل تقليد و نشان
افكندشان نيم وهمى در گمان
( ( 2126 ) ) كه به ظن تقليد و استدلالشان
قائم است و بسته پر و بالشان
( ( 2127 ) ) شبهه مىانگيزد آن شيطان دون
در فتد اين جمله كوران سر نگون
( ( 2128 ) ) پاى استدلاليان چوبين بود
پاى چوبين سخت بىتمكن بود
( ( 2129 ) ) غير آن قطب زمان ديده ور
كز ثباتش كوه گردد خيره سر
( ( 2130 ) ) پاى نابينا عصا باشد عصا
تا نيفتد سر نگون او بر حصا ( 1 ) ( ( 2131 ) ) آن سوارى كو سپه را شد ظفر
اهل دين را كيست ؟ سلطان بصر
هامش
( 1 ) حصا سنگ ريزه را گويند ولى مقصود در اين بيت سنگلاخ است . .