خود عنوان كردهاند كه در صدر ساقهء وجود عقولى تحقق دارند كه صادر از « عقل أول » مصطلح حكما وعرفا نيستند ، ودر عرض عقل أول قرار دارند . وعالم اين ملايكهء جبروتي را « عالم مهيّمين » نام نهادهاند كه واعلم ، أن العالم المهيّم لا يستفيد من العقل الأوّل شيئا . وليس له « 138 » على المهيّمين سلطان بل هم وإياه في مرتبة واحدة كالأفراد منا الخارجين عن حكم القطب . وإن كان القطب واحدا من الأفراد ، لكن خصص العقل بالإفادة ، كما خصّص القطب من بين الأفراد بالتولية . « 139 »
بر طبق مبنا يا مباني حكما ، تحقق عقول مجرده در عرض يك ديگر بدون شك از محالات وبطلان آن از اوّليات است . كسى كه تصور صحيحي از صدور ومصدر وصادر ، ونيز تصور صحيحي از بسيط حقيقي وواجب الوجود بالذات داشته باشد ، امتناع آن را بديهي مىيابد . چه آن كه لازم تعدد معاليل صادر بلا واسطه از بسيط حقيقي مستلزم تركيب حقيقي در حق أول است . واين مسئله ربطى به مختار وغير مختار ندارد .
برخى از به ظاهر عارفان ، از طايفهء سنت وجماعت ، چون به طور روشن مىدانستند كه آدم الأولياء ، علي بن أبي طالب ، عليهما السلام ، در ميان خلفا ، بلكه صحابه ، أفضل وأتم وأقرب خلايق به حضرت ختمى مقام است ، وروايت معتبر يا علىّ ، لحمك لحمي ودمك دمى وحربك حربي والإيمان مخالط لحمك ودمك . بوضوح مؤيد اين معناست ، هم داستان با فرقهء اشاعرهء اتباع شيخ اشعرى ( از أحفاد أبو موسى اشعرى ) حسن وقبح عقلي را رد كردند ، وصراحتا گفتند مىشود كه در شخصي جميع علل وأسباب افضليت وتقدم موجود باشد ، با اين وصف ، مقام
هامش
« 138 » - أي ، للصادر الأول .
« 139 » - شيخ أكبر در فصوص خود را از أقطاب شمرده ، ودر بسيارى از آثار خويش خود را از « افراد » دانسته است . « افراد » به كاملان از انسانها اطلاق مىشود كه محكوم به حكم أقطاب نيستند . در بين « افراد » به ندرت اتفاق مىافتد كه شخصي تام الاستعداد به واسطهء استعداد خفى در عين ثابت خود به أقطاب بپيوندد لذا عبارات مذكور در اين موضع از فتوحات منافاة با آن چه كه در فصوص الحكم گفته است ندارد .