كه از حوادث خالى نيست البته حادث است چنان كه بيان آن گذشت ، پس اگر خداى تعالى جسم باشد حادث باشد ، و ما در سابق بيان نموديم قديم بودن او را ، پس از جسم بودن او لازم ميآيد اجتماع دو نقيض در يكچيز چون حدوث و قدم نقيض يكديگرند و اجتماع نقيض محال است پس جسم بودن او محال باشد .
بحث دوم در بيان اينكه جايز نيست كه يزدان پاك در محل و يا در جهتى باشد
مصنف گويد : و جايز نيست كه ذات باريتعالى در محلى باشد ، زيرا كه اگر محلى براى او باشد هر آينه محتاج باشد بآنمحل و جايز نيست كه در جهت و سمتى باشد و الا محتاج باشد به آنجهت .
شارح گويد : اين دو صفت - سلبى است براى ذات باريتعالى اول :
آنكه ذات اقدس در محلى نيست و محلى براى او نبوده و نيست بخلاف فرقهء از نصارى كه قائل شدهاند بحلول خداوند در عيسى عليه السّلام و طايفهء از صوفيه كه قائل شدهاند بحلول خداوند در دل مرشد و شيخ ، و دليل بر اينكه خدا را محلى نيست آنست كه حلول برپا بودن موجوديست بسبب موجود ديگر بنحويكه وجود او تابع وجود آنديگر باشد و جز اينمعنى براى حلول تعقل و تصور نميشود ، پس اگر مقصود نصارى و صوفيان از حلول همين معنى است لازم مىآيد كه خداوند محتاج باشد و تابع ديگرى باشد و آن محال است و اگر مقصود ايشان غير از اينمعنى است پس اولا بايد تصور نمود آن را و بعد از آن اثبات يا نفى نمود ، چون تصور نميشود تصديق نيز نميتوان نمود به آن .
مترجم گويد : كه اساس كلمات صوفيه بر دو امر است ، يكى حلول