اول آنكه : آنچه بذهن عقلاء سبقت ميگيرد - در وقت شنيدن لفظ كلام همين معنى است ، كه آواز مركب از حروفيست كه فهمانندهء معنى باشد ، و از اينجهت كسى را كه نميتواند اداى اين صدا و حروف نمايد او را متكلم نميگويند ، مانند كسى كه ساكت است و يا گنگ است كه قدرت بر تكلم ندارد ، اگرچه در دل هزار گونه سخن گويد .
وجه دوم : آنكه آنچه كه اشاعره ذكر كردهاند در تفسير كلام تصور آن ممكن نيست ، زيرا كه آنچه را كه ميتوان تصور نمود در معنى كلام يا قدرت - ذاتيه است كه از آن قدرت صادر مىشود اصوات و حروف يا علم است ، و اشاعره هيچكدام را كلام ندانند ، و اما باقى صفات پس صلاحيت ندارد كه مصدر چنان كلامى باشند كه اشاعره مدعى شدهاند ، پس چون چيزى تصور نشود اثبات آن صحيح نباشد ، زيرا كه تصديق هر چيزى بعد از تصور آنست ، و تصديق بدون تصور جايز نيست .
مترجم گويد : كه اشاعره مدعى شدهاند بر اينكه كلام خدا نفسى است ، و آن عبارتست از معانى الفاظ ، و الفاظ را كلام لفظى نامند ، و گويند آن محال است نسبت بذات خدا زيرا كه ، بايد به زبان باشد ، و محصل جوابش آنست كه كلام بمعنى سخن است ، و متكلم را سخنگو گويند ، و كسى كه سخن نگويد او را متكلم ننامند اگرچه در دل تصورات كند ، و قبول نداريم كه بايد سخن به زبان سخنگو باشد ، بلكه سخنگو كسى را گويند كه ايجاد سخن كند ، و اين امر در خدا ممكن است چنان كه در درخت ايجاد سخن فرمود ، در زمان تكلم نمودن با حضرت موسى عليه السّلام :
و اگر كلام خدا را غير از الفاظ دانيم چنانچه اشاعره مدعى شدهاند . بايد آن را يكى از صفات ذات يا مستند به آن دانيم ، و هيچيك از صفات ذات
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 52
مساهمون: العلامة الحلي
ص٥٢