علم بآنچيز در حال معدوم بودن او جهل نباشد .
شارح گويد : دليل ما بر اينكه علم خداى تعالى به تمام معلومات تعلق ميگيرد آنست كه جايز است كه خداوند بداند هر چيزيرا كه قابل دانستن است ، و چون جايز شد دانستن او واجب مىشود اينكه بداند ، اما اينكه جايز است كه بداند تمامرا پس به جهت آنكه او زنده است و هر زنده جايز و ممكن است بداند هر معلومى را ، و نسبت اين جواز و امكان به تمام ماسوى على السويه است پس نسبت معلومات به او على السويه باشد اما دليل بر حيات او پس خواهد آمد .
و اما دليل بر اينكه چون چيزى براى او جايز شد واجب مىشود پس به جهت آنست كه صفات او عين ذات او هستند و چون جايز شد براى ذات اينكه متصف شود بصفتى ، واجب باشد اتصاف او بآنصفت ، زيرا كه اگر واجب نباشد متصف بودن او به آنصفت لازم آيد كه محتاج باشد در متصف شدن او به آنصفت باينكه ديگر آن صفت را در او موجود كند و آن محال است .
مترجم گويد : كه صفات ذاتى صفاتى را گويند كه مستند باشد بنفس ذات و علتى جز او نداشته باشد خواه از صفاتى باشد كه ذات به آن متصف مىشود ، مانند علم و قدرت و حيات و نحو آن يا فعل ذات متصف شود به آن ، مانند خلق و رزق و تكلم و نحو آن ، و در هر دو قسم نميشود كه علت وجود آن امرى خارج از ذات باشد ، و اگرنه لازم آيد كه ذات محتاج باشد در اتصاف به آنصفت به آن امر خارج ، و چون جايز شد اتصاف ذات بصفتى ، نميشود مصنف نباشد به آن زيرا كه معنى جواز قابليت اتصاف و عدم مانع از آنست ، و اگر مقتضى ثبوت آن وصف نفس ذات باشد
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 41
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤١