مترجم گويد : كه اراده امريست وجودى و لازمهء آن عدم اكراه است زيرا كه فعلى كه مقرون بكراهت است از روى اراده نخواهد بود ؟ پس تفسير اراده بعدم كراهت تفسير بلازم باشد .
شارح گويد : و ابو القاسم بلخى گفته كه ارادهء خدا در افعال او بمعنى علم او است به آنفعل ، و در افعال ديگران امر او است به آن ، و اين سخن صحيح نيست زيرا كه اگر مقصود او از علم علم مطلقست پس آن غير از اراده است چنانچه بيان آن خواهد آمد انشاء اللّه ، و اگر مقصود علم بمصلحت در فعل است پس همان سخن ابو الحسن بصرى است ، و اينكه گفته چون اراده متعلق بفعل غير شود بمعنى امر است به آن نيز فاسد است زيرا كه امر مستلزم اراده است نه عين آن .
مترجم گويد : كه امر بمعنى طلب است و آن مسبوق است باراده و تا اراده متحقق نشود طالب متحقق نميشود ، پس در بين اين دو تغاير باشد نه اتحاد ، نهايت آنست كه يكى لازم ديگريست .
شارح گويد : و اشاعره و جمعى از معتزله گفتهاند كه اراده صفتى است زايد بر ذات باريتعالى و مغاير است با علم و قدرت و غير آنها ، ولى علم سبب تخصص آنست بزمانى دون زمانى : و ايشان در بين خود اختلاف نمودهاند در اينكه آيا اين صفت قديم است يا حادث پس اشاعره آن را معنى قديم دانستهاند ، و معتزله و كراميه آن را حادث شمردهاند و از اين جمله كراميه آن را قائم بذات باريتعالى دانند ، و معتزله براى آن محلى ندانند بلكه آن را قائم بنفس خود دانند ، و بعد از اين خواهد آمد انشاء اللّه بيان بطلان زيادتى آن بر ذات پس قول حق قول ابو الحسن بصرى خواهد بود .
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 44
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٤