نميشود بسبب تغير دانسته شده ، و دانا هم متغير نميشود بسبب تغير آن ، چنانچه در قدرت نيز همچنين است و فرقى نيست در آن از اينجهت بين علم ذاتى و غير آن چنانچه در مثال مذكور معلوم شد و چون اينمطالب را دانستى خواهى دانست كه مراد از تعلق اعتبارى همان نسبت عالم بودن و دانائى است ، و همين است آنچه كه متغير مىشود نه اصل دانائى كه معنى علم است .
پس محصل مطلب اين شد كه معلوم چه موجود باشد و چه معدوم در هرصورت گويند خدا عالم است به آن ، نهايت آنست كه اگر آنچيز موجود باشد خدا عالم خواهد بود به چيز موجود ، و اگر آنچيز معدوم باشد خدا عالم باشد به چيز معدوم نه اينكه چون آنچيز معدوم شد ديگر خدا عالم نباشد به آن ، و از علم بمعدوم جهل لازم نيايد زيرا كه جهل بر دو قسم است : يكى جهل بسيط است آن بمعنى ندانستن است و ديگر جهل مركب است : و آنچنان است كه شخص اعتقاد كند وجود چيزيرا با آنكه آنچيز موجود نباشد ، و درهرصورت علم خدا بمعدوم جهل نباشد .
اما بمعنى اول پس واضح است ، زيرا كه فرض آنست كه خدا عالم و دانا است بمعدوم .
و اما بمعنى دوم پس به جهت آنكه معنى جهل مركب آن بود كه معلوم مخالف باشد با واقع ، مثل اينكه اعتقاد كند وجود چيزيرا با آنكه در واقع معدوم باشد يا اعتقاد كند عدم چيزيرا كه با آنكه درواقع موجود باشد ، پس اگر اعتقاد كند عدم چيزيرا و در واقع هم معدوم باشد آن را جهل نگويند ، پس اگر چيزى موجود شد و دوباره معدوم گشت پس
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 40
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٠