نزاع كردهاند همان قسم اولست و دليل ايشان بر امتناع آن بنحويكه شارح بيان نموده اينست كه اين جزئيات متغير ميشوند ، و بسبب تغير آنها علم ذاتى نيز متغير مىشود و چون علم ذاتى عين ذاتست پس ذات نيز متغير خواهد شد .
مترجم گويد : كه مراد ايشان از اين دليل آنست كه چون آنمعلوم در خارج واقع شد و معدوم گشت مانند اينكه واقع شد و معدوم شد پس اگر علم خدا باز باقى باشد لازم مىآيد كه جهل باشد ، چونكه مطابق با خارج نيست ، زيرا كه آنكه خسوف است مثلا معدوم شده است ، و اگر علم او بر طرف شود لازم مىآيد كه علم او منفك شود از ذات او و اين منافى است با ذاتى بودن آن ، و محصل جواب آن چنانچه شارح بيان فرموده آنست كه آنچه متغير مىشود از تعلق اعتباريست نه علم ذاتى .
مترجم گويد : كه علم بمعنى دانستن است . و دانائى چون تعلق گيرد به چيزى پس نسبت آن به تمام حالات آنچيز على السويه است .
يعنى پيش از وجود و در حال وجود و بعد از معدوم شدن و همچنين نسبت بكسيكه داراى آن علم است ، پس همچنانيكه پيش از وجود آنچيز علم به آن ثابت مىشود براى عالم به آن يعنى صحيح است كه بگويند او دانا است به اين چيز ، و همچنين در حال وجود او نيز گويند دانا است به آن ، همچنين در حال معدوم شدن او نيز صحيح است كه بگويند دانا است ، به آنچه ما در خود مشاهده مينمائيم ، مثلا ميدانيم كه فردا آفتاب طالع خواهد شد و چون فردا شود آفتاب طلوع كند ميدانيم كه آفتاب طالع است و چون غروب كند و شب شود باز ميدانيم كه آفتاب طالع بوده است ، و اختلاف حالات معلوم سبب تغير علم نميشود چون دانستن متغير
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 39
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٩