شده بود پس طلب كردن او فسخ خلافت را و گفتن ( ( اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم ) ) دست از خلافت من برداريد زيرا كه من بهتر از شما نيستم و حال آنكه على در ميان شما است اين استقاله و طلب فسخ از اعظم معاصيست زيرا كه آن رد بر خدا و رسول او است چونكه كاريرا كه خدا و رسول خواستهاند و صلاح دانستهاند براى امت رد كردن آن كفر است و منافات آن با منصب امامت واضحست .
چهارم آنكه اگر واقعا نصى دربارهء او وارد شده بود نبايد در وقت مردن شك كند در اينكه امامت حق او بوده است يا نه و چون خبر صحيح وارد است باينكه در وقت مردن گفت ايكاش سئوال ميكردم از رسولخدا صلى اللّه عليه و إله كه آيا براى انصار در امر خلافت نصيبى هست يا نه پس اينكلام او صريحست در اينكه نصى بر او وارد نبوده است .
پنجم آنكه اگر رسولخدا صلى اللّه عليه و إله او را معين فرموده بود براى خلافت امر نميفرمود او را بيرون رفتن با لشگرى كه اسامة بن زيد را بر ايشان امير كرده بود با نهى اكيد از تخلف از آن لشگر و لعن نمودن كسى را كه تخلف كند از آن با اينكه آنحضرت مريض بود و ميفرمود كه اجل من نزديك شده عنقريب از ميان شما ميروم چونكه جبرئيل در هر سال يك مرتبه قرآنرا بر من عرضه ميداشت و امسال دو نوبت آن را بر من عرضه داشت پس با وجود اينحال اگر ابو بكر را براى خلافت معين فرموده بود امر نميفرمود او را ببيرون رفتن از مدينه و دور شدن از آن جناب با اينكه معلوم است كه در چنين وقتى بايد خليفه حاضر باشد كه اگر اتفاقى بيفتد او متصدى امر خلافت بشود و چون ثابت شده است كه آنحضرت امر فرمود كه تمام لشگر را ببيرون رفتن از مدينه و لعنت نمود بر كسانى كه
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: العلامة الحلي
ص٢٠٥