پيغمبر ديگر عبث و لغو باشد و صدور آن از خداوند حكيم محالست .
دوم آنكه اينشرع باقى است تا روز قيامت چنانچه در فصل چهارم ثابت نموديم پس حاجتى بپيغمبر ديگر نباشد .
سوم آنكه حامل اينشرع اشرف است از تمام انبياء چنانچه در فصل چهارم گذشت و اگر پيغمبرى بعد از او باشد البته او اشرف خواهد بود بمقتضاى نظم طبيعى و بطلان لازم را ثابت نموديم پس ملزوم آن نيز باطل شود .
چهارم آنكه بعث پيغمبرى بعد از پيغمبر ما ممكن نيست مگر باينكه معجزهء با او باشد يعنى امريكه خارقعادت باشد و مطابق باشد با دعوى او و دعوى او هم ممكن باشد و از جانب خدا نرسيده باشد چيزى كه آن را باطل كند و آوردن چنين خارقعادتى با اين شرايط ممكن نيست زيرا كه نهايت آنچه كه صادر مىشود از مدعى نبوت آنست كه خارقعادت از او ظاهر گردد و آن دلالت بر صدق دعوى او ندارد چونكه خداوند دعوى او را باطل فرموده است بلسان پيغمبر امين صادق خود چون خبر داده است باينكه پيغمبرى نخواهد آمد و خداوند در كلام خود خبر داده است باينكه او خاتم پيغمبرانست و چون راه اثبات نبوت مسدود شد ديگر معقول نيست فرستادن رسول و همين است مطلوب .
پنجم آنكه اگر پيغمبر ما خاتم انبياء نباشد محتاج نخواهد بود بمعجزهء كه باقى بماند تا روز قيامت همچنانكه از براى پيغمبران گذشته چنين معجزه نبود چون خاتم نبودند و چون براى او معجزهايست باقى است تا روز قيامت يعنى قرآن عظيم پس او خاتم باشد .
ششم آنكه اگر فرض شود وجود پيغمبرى بعد از پيغمبر ما پس
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٦٨