تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
أنصار بر دعواي خود باقيند . پنداشتى كه من بر خلفا حسد بردم ، وبر آنان ستم كردم ، اگر اين طور است به تو چه ، دخل وربطى به تو ندارد كه از آنان بيگانه اى . وگفتى : مرا چون شتر مهار كرده براي بيعت بردند ، خواستى از اين گفتارت مرا نكوهش كنى ستودى ، وخواستى رسوايم كنى رسوا شدى ، خوارى براي مسلمانى كه مظلوم گردد ولى در دينش ودر يقينش دو دل نباشد نيست . اين سخنانم حجّت بر ديگرانست ، روى سخنم با تو نيست ، پارهء از آنها پيش آمد وگفتم . سپس در كار من وعثمان حرف بميان آوردى تو بايد از جانب أو در اين باره پاسخ گوئى ، پس بنگر كه كدام يك از من وتو به كشتن أو اقدام وراهنمائى كرديم آيا آن كسى كه دستش را مىگرفت وياريش مىكرد ، واز بدعتها وبديهايش بازش مىداشت يا آنكه عثمان چون وى را بياريش خواست سر باز زد ، وديگران را بر أو بشورانيد نه بخدا كه خداى متعال از خوددارى كنندگان شما وكساني كه به برادرانشان گفتند بيائيد بسوى ما وبه كارزار نرفتند مگر اندكى ، دانا است . عذرخواهى نميكنم از اين كه عثمان را از بدعتهايش باز مىداشتم وكارهاى ناروايش را تقبيح مىكردم ، حال اگر هدايت وإرشاد گناه است وموجب سرزنش مىشود چه بسا سرزنش شده بيگناه است ، وآنكه نخواهد نپذيرد از گفتار ناصح گمان بد مىبرد ، ومن تا آنجا كه در قدرتم بود جز اصلاح نخواستم وتوفيق از خدا خواهم وبس ، وتوكَّلم با أو است . ديگر اين كه از شمشير بيم داده اى ، از اين سخنت گريان را بخنده آوردى كي فرزندان عبد المطَّلب از دشمن روىگردان بودند واز شمشير ترسان ، اندكى درنگ كن تا حمل شير نر بكارزار در آيد ، كه آن گاه كسى بگيردت كه تو أو را مىخواستى ، وبتو نزديك مىشود مرگى كه از آن دورى مىجستى . ومن با لشكرى بزرگ از مهاجر وأنصار وتابعين باحسان شتابان بسوى تو